نشريه

آثار - منابع

عضويت

ارتباط با ما

جستجو

  • اميرالمومنين(عليه السلام): «فضيلت وبرتري عمل به اخلاصي است که در آن است.»
  • اميرالمومنين(عليه السلام): «مومن سه نشانه دارد : راستي ،يقين و آرزوي کوتاه »
  • اميرالمومنين(عليه السلام): «هر کس که سخن خدا را راهنماي خود بگيرد ، به استوارترين راه ها هدايت مي شود نهج البلاغه خطبه 147»
  • اميرالمومنين(عليه السلام): « اگر خلوص داشته باشي به رستگاري مي رسي.»
  • اميرالمومنين(عليه السلام): « هر چيزي نيازمند عقل است و عقل نياز به ادب دارد.»

متن کامل نشست: رهبري در دوره استقرار، رهبري در دوره تثبيت. مقايسه دو دوره رهبري در...

نشست علمي با موضوع رهبري در دوره استقرار و رهبري در دوره تثبيت؛ مقايسه دو دوره رهبري در جمهوري اسلامي ايران با سخنراني: دکتر شجاعي زند و منتقدان: حجج اسلام دکتر پارسانيا و دکتر خيري و دبير علمي: دکتر معيني پور در 26دي‌ماه 1395 برگزار گرديد

دکتر شجاعي زند:

با عرض سلام و ارادت خدمت حاضران محترم و استادان بزرگوار، آقاي دکتر معيني پور، تشکر مي‌کنم از دوستاني که عهده‌دار برگزاري اين نشست هستند، همچنين کساني را که با مديريت  اين تشکل ارزشمند به آن تداوم مي‌بخشند، تحسين مي‌کنم تعداد افراد اين جمع در همين حد نيز درواقع ارزشمند است، جمع‌کردن اين تعداد جامعه‌شناس در يک چنين مدارجي، کاري دشوار است اهميت اين اقدام به‌اين‌علت افزون مي‌شود که افراد خاصي جمع شده‌اند و بيشتر آن‌ها از علما هستند؛ افرادي که صاحب دو علم هستند و اين دو علم به‌شدت به هم نياز دارند. اين‌گونه نشست‌ها مي‌تواند هم منشأ برکات فراواني براي فعاليت‌هاي ديني‌شان و هم براي جامعه‌شناسي باشد. از سابقه اين تشکل چندان نمي‌دانم و اگر سه يا چهار سال از شروع فعاليت‌هايش گذشته و دوستان اين‌قدر با اشتياق حاضر مي‌شوند، مي‌توان به آن اعتماد و آن را تحسين کرد.

در مجامع ديگر، حرف‌هايمان کمتر شنيده مي‌شود، يعني شنونده‌اي ندارد، ولي اينجا حرف‌هاي گفتني يا هم‌زباني‌هايي داريم که مي‌توان به‌طور طرح متقابل کرد. درهرصورت، از اينکه در چنين جمعي حضور دارم، برايم ارزشمند است.

بحث من گسترده است، يعني حق آن‌وقتي ادا مي‌شود که همه بحث،افاده شده باشد درواقع بايد جنبه‌هايي يا وجوه مختلفي از مطلب تشريح و باز شود و بعد درنهايت، جمع شود. اين امر مستلزم صرف وقت مناسب است. من پيش‌بيني چنين شرايطي را نمي‌کردم که تا به اقتضاي چنين نشستي که دو شخص باحث بزرگوار مثل آقاي دکتر پارسانيا و آقاي دکتر خيري حضور دارند و آقاي معيني پور هم به‌جاي خود وارد بحث خواهند شد. بنده هم بايد متناسب با نشست،مطالبي آماده مي‌کردم که بتوانم وجوه مختلف آن را بيان کنم  و درنهايت، جمع‌بندي آن‌که خيلي تعيين‌کننده است، حاصل شود و امکان طرح بعضي از نظريه‌ها و بحث‌هاي مربوط به آن شکل بگيرد.

تلاش مي‌کنم کليت بحث را در يک پلان عمومي‌تري ادا کنم و بعد از آن که منظور و مدعاي بنده فهم شد، دوستان بتوانند مداخله کنند، مگر اينکه مداخلات، مستقل باشد، يعني هر کس ديدگاه خود را در باب  بحث مدنظر و در حيطه آن بيان کند. چنان‌که آقاي معيني پور هم اشاره کرد، بخشي از سخنانشان به بحث مرتبط بود و بخشي از آن خير، يعني بحث نسبت رهبري و دولت، يک بحث بسيار جدي است که امروزه با آن روبه‌رو هستيم. نکته مهم اين‌که اگر درگذشته، درگيري تعارضي پارادوکسي بين نهضت و نظام بود، به عللي اين پارادوکس به‌نظام و دولت منتقل‌شده است و حال اين نظام را به يک‌گونه‌اي در قالب رهبري و قانون اساسي بايد ديد. سؤال اينجاست که چرا اين تغيير موضع رخ‌داده در ساخت سياسي، ما يعني به‌جاي اينکه درگير محاجه نهضت و نظام باشيم. پديده‌اي که در بسياري از جنبش‌ها رخ‌داده، در اينجا آن پديده ديده نمي‌شود، اما پديده ديگري براثر آن ظاهرشده و آن‌هم مناسبات بين نظام و دولت است که پيچيدگي‌هايي پيداکرده و اين موضوع، بحث مستقلي است که بايد در يک فرصتي مناسب به آن پرداخت.درواقع، بحث جدي و به‌روزي هم هست، اما قصد ورود به اين حيطه را ندارم و حتي وارد مناسبات رهبري و مردم هم به آن معناي مطرح در جامعه‌شناسي سياسي نمي‌شويم. بحث من، مقايسه دو تا رهبري و دو تجربه رهبري است، در دوره پس از پيروزي انقلاب و شکل‌گيري جمهوري اسلامي. اين دو رهبري، متعلق به دو زمينه متفاوت هستند که من با عنوان شرايط استقرار و يا دوره استقرار و دوره تثبيت،آن‌ها را از هم تفکيک کردم. باوجوداينکه در يک نحله مشترک به سر مي‌برند و در يک چهارچوب مشترک و واحد قرار دارند، به سبب تفاوت شرايط، تفاوت‌هاي فراوان بين آن‌ها هست. اين بحث خطيري است و بايد  مراقب بود که اين بحث را به تمايزات حادي که به تقابل و تفارق جدي کشيده بشود، سوق ندهيم و بدون شک اين‌گونه هم نيست و با واقعيت انطباق ندارد، بلکه روي تفاوت‌ها تمرکز مي‌کنيم.

اين‌که قصد داريم روي تفاوت‌ها تمرکز کنيم فايده‌هايي دارد که اگر قدري بحث پيش برود، خواهم گفت. بهتر است پيش از بيان بحث ،چند مقدمه بگويم.  اين موضوع براي من يک موضوع در درجه اول مسئله علمي است و درعين‌حال،يک دغدغه سياسي اعتقادي هم هست.درواقع نمي‌توان اين را پنهان کرد، يعني وقتي به يک چنين موضوعي مي‌پردازي، معلوم است يک نتيجه‌گيري‌هاي سياسي و گاه اعتقادي ايدئولوژيک هم به اين داريم.درعين‌حال، مدخل ورود، يک مدخل کاملاً علمي است و من تلاش مي‌کنم با همين مباني علمي به اين بحث بپردازم، يعني به استدلال و براهين و شواهد اتکا بکنم، نه به خواسته‌ها و حتي گفته‌هاي ديگران. پرداختن به اين بحث، نوعي اداي دين هم هست، و به نظر مي‌رسد، ما در اين باب کوتاهي کرديم. درهرصورت اين موهبتي که نصيب تک‌تک ما شده، اين حيات در دوره جمهوري اسلامي و تجربه اين رويدادها و اين پديده‌هاي بي‌نظير در تاريخ اسلام و در تاريخ ايران و در تاريخ جهان، ما در حال تجربه آن‌ها هستيم. در ضمن، در سن و سال و موقعيتي هم هستيم که مي‌توانيم با اين پديده‌ها به شکل جدي برخورد کنيم و مطالعه و بررسي داشته باشيم.پس چون اين نوعي موهبت است،بايد در قبالش اداي دين هم شود. وجه سوم ماجرا را که از انگيزه‌هاي ورود و پرداختن به اين بحث است، بيان خواهم کرد.

البته اين انگيزه‌هاي بنده است، اما در فضاي علمي که اکنون به سر مي‌بريم، اين شرايط وجود ندارد. با تأسف، جامعه علمي ما بخصوص علوم انساني که بنده و شما هم عضوي از آن مجموعه هستيم، اين نوع نگاه را به اين پديده‌ها نداريم البته فقط اين پديده مدنظر نيست، به‌کلي از مسائل جامعه خويش غافل و دچار نوعي عقب‌افتادگي يا عقب‌ماندگي هستيم.افراد اين زمانه، يا عقب مي‌ماند يا با نوع مسائلي که در همين جامعه مبتلابه است و خرد و درشت کمابيش با آن درگيريم، برخورد گزينشي مي‌کند. درعين‌حال، از يک موضع فاضل نمايانه و طلبکارانه برخورد مي‌کند، گويا با مسائل بسيار مهم‌تري درگير است. درواقع برخورد گزينشي خودش را پنهان مي‌کند و انکار عامدانه برخي از مسائل يا بي‌توجهي‌اش به بعضي از مسائل را با اين موضع که اين‌ها براي مثال پديده‌هاي ژورناليستي، پوپوليستي،  هنجاري، رسمي، دولتي يا حکومتي هستند، با اين عنوان‌ها  نوعاً اين‌گونه مسائل طرد مي‌شوند تا اينکه بعدها ديگران به آن بپردازند. بدين ترتيب تبديل به يک مسئله براي يک آکادمي يا يک انديشمند يا يک موسسه پژوهشي در يکجايي از دنيا بشود و به آن بپردازند و بعد تبديل به يک ادبياتي شود و آن را ترجمه کنند و در اينجا درباره آن صحبت کنند. باوجوداين، باز ممکن است ديگران به لحاظ اهميت، به لحاظ موضوعيت و به لحاظ مسئله­مندي، درباره آن به مطالبي اذعان کنند حتي بعضي از مسائل است که با همه اين اوصاف، امکان دارد عامدانه به آن‌ها بي‌توجهي شود که اين امر فراتر از رويدادهاي رايج است، يعني به انکار و خودداري سياسي براي ورود به اين مسائل اقدام مي‌کنند البته فقط درباره مسئله رهبري اين‌گونه نيست، بلکه پديده‌هاي فراواني ازاين‌دست چنين‌اند؛ برخي از دوستان در بعضي از اين زمينه‌ها گفت گو و به پاره‌اي از مسائل ورود کرديم، مثل همين پديده اربعين. انگار عمدي هست که اين واقعه‌ديده نشود. به‌تازگي يکي از دانشگاه‌هاي آمريکايي شايد ام آي تي، تحقيقي کرده در خلال آن پيمايشي روي شرکت‌کنندگان در اربعين انجام داده و بدين منظور يک جمعيت فراواني  را پيمايش کرده و پرسش‌هايي درباره مسائلي بين عراقي‌ها و ايراني‌ها به شکل مقايسه تنظيم کرده است کم‌کم از اين مسيرها ممکن است پديده اربعين هم موضوعيت پيدا کند. البته من معتقدم اينجا يک موانع نفسي و جديدتر وجود دارد که اگر به يک ادبيات تناوري در سطح آکادميک در جهان بدل بشود، اينجا همچنان آن پرهيز جدي وجود دارد يا مسائلي مثل همين پديده راهپيمايي‌هاي گسترده 22 بهمن که37 سال از اين انقلاب گذشته و بازهم ياد آن روزها تکرار مي‌شود و جمعيت گسترده‌اي را هم باوجود مشکلات و مخالفت‌ها و اعتراض‌ها و نارضايتي‌هايي که بين مردم هست، پاي‌کار مي‌آورد. اين‌ها پديده‌هاي اجتماعي هستند، يعني جامعه‌شناس نمي‌تواند اين‌ها را نبيند، به‌مثابه يک پديده و بسياري از پديده‌هايي که در اطراف دين، محافل ديني شکل مي‌گيرند.براي نمونه، همين پديده جمکران، نيز عامدانه بررسي و به آن توجه نمي‌شود.

البته اين نوع برخوردها از کساني که با سوگيري، به اين پديده‌ها بي‌توجهي مي‌کنند، امر چندان عجيبي نيست، و محل اعتراض هم ندارد اما اگر کساني که آن نوع حساسيت‌ها را ندارند، افرادي از جنس شما و بنده، به چنين پديده‌هايي بي‌توجه شويم يا غفلت کنيم يا به‌راحتي از کنارش بگذريم، مثل عامه مردم هستيم که فضاهاي معتاد و متعارف خودشان را نمي‌بينند و اگر يک برهه‌اي، از آن موقعيت دور بشوند، شايد به کشف آن واقعيت برسند. مثال آب و ماهي، بايد ديد، چرا ما دچار اين وضعيت هستيم؟ چرا چنين پديده‌اي را که اين‌قدر در حيات سياسي اجتماعي اين جامعه، اهميت داشته و البته پديده بي‌نظيري است و منشأ تحولات بسياري در سطح جهاني شده و نمونه مشابهي در هيچ برهه‌اي از تاريخ جهان‌ديده نشده، فراموش کرده‌ايم اين پديده، بعضي‌ها به لحاظ تئوريک، شباهت‌هايي پيدا کردند، اما به عمق آن هرگز واقف نشدند، مثل آقاي وبر در بحث کاريزما. ما با مسائلي که همين رهبري و رهبران در اين دو تجربه، مورد به مورد در اين جامعه حل کرده، و با آن درگير شده‌اند و همان مسائل با سرانگشتان درايت اين‌ها حل‌وفصل شده، بعضا حساسيت نشان داديم و از راه‌هاي مختلف با آن درگير شديم. همواره آن مسائل را ديديم و پيگيري کرديم و مدتي هم با آن درگير بوديم. اما همين پديده که اين مسائل را مورد به مورد و به تعداد زياد و با پيچيدگي‌ها و جوانب بسيار، حل‌وفصل کردند، به هر صورت، اين جامعه را روي پا نگاه داشتند پس چرا خودمان آن را نمي‌بينيم و هنوز هم غفلت داريم. گفته مي‌شود جزو مسائل مشترکي است که دوستان ديگر هم به آن فکر کردند، اما هنوز ادبياتي درباره آن شکل نگرفته است. البته دوره‌هاي قبل‌تر به اين پديده پرداخته‌ايم اوايل شکل‌گيري جمهوري اسلامي و طرح بحث ولايت‌فقيه با اين مسئله، به‌عنوان يک بحث مبنايي، از طريق فقه و کلام و تا حدي فلسفه به اين پديده پرداختند. پس مباني‌اش را واکاوي و درباره آن تأمل کردند، اما آن برهه سپري‌شده و امروز ديگرکسي چه مخالف و چه موافق، رغبت پرداختن به اين پديده از اين حيث را ندارد و موضوعيتي هم ندارد؛ پديده‌اي که 37 سال، خودش را به‌مثابه يک واقعيت، نمايان ساخته و پيامدها و آثاري داشته، بررسي بر روي آن مباني و بنيان‌هاي آموزه‌اي، نوعي عقب‌گرد است. امروزه بايد در نوبت اول به اين مسئله پرداخت نه مانند گذشته، از منظر فقه و کلام و فلسفه، بلکه به‌مثابه يک واقعيت محقق و عيني شده که واجد يک پرونده عملکردي و مجموعه‌اي از تجربه‌هاي  گسترده و متنوع به‌عنوان يک واقعيتي باشد که اثرگذار و تعيين‌کننده است و به حوزه جامعه‌شناسي و جامعه‌شناسي سياسي برمي‌گردد. از اين مدخل، بايد به آن پرداخت و  سؤال اينجاست که چرا ما به‌عنوان جامعه‌شناس يا جامعه‌شناس سياسي، کمتر سراغ اين بحث رفتيم. بخشي از علت‌ها مربوط به موانعي هست که بيان شد و اينکه بعضي چيزها را عامدانه نبايد ببينيم يا نمي‌خواهيم ببينيم.

اين بي‌توجهي ممکن است در مورد ديگران عادي باشد اما اينکه چرا ما سراغ اين پديده نرفتيم، محل پرسش و تأمل است هر از چند گاهي به‌تبع شرايط، البته ژورناليسم و ژورناليست‌ها سراغ اين پديده‌ها از هر منظري رفته‌اند. کار ژورناليست، همين است که  تلنگري مي‌زند و يک اشاره سطحي به اين ماجرا مي‌کند و از آن مي‌گذرد، اما پرداخت مبنايي‌تر و اصولي‌تر و بنيادي‌تر، کاري است که افرادي چون ما بايد بکنيم و بخصوص در چنين جايي که ترکيبش،  ترکيبي است که با اين نوع مسائل بيشتر درگير است و بيشتر دغدغه دارد.

من در باب رهبري، معتقدم صفات و ويژگي‌هاي عديده‌اي را ميتوان براي رهبري برشمرد. رهبري به معناي عام، از نظريه‌ها افلاطون و فارابي و بعدازآن نيز بر اساس نوع اشارات و تصريح‌هايي که در احاديث و روايات در مورد اولياي دين ما هست تا تجربه‌اي که در فرايند مرجعيت و مانند آن داشتيم، مجموعه ويژگي‌هايي دارد که البته اختلاف‌هايي هم در بين آن‌ها وجود دارد و اشتراکات فراوان هم دارند. من روي يکي از اين عناصر اساسي از بين اين ويژگي‌ها تأکيددارم و آن، عنصر تدبير است، چيزي که با عنوان مدير و مدبر گاه از آن ياد شد مي‌شود. تدبير، عنصر اساسي است، يعني مرکز ثقل رهبري و شايد عنصر ذاتي رهبري و عنصر جوهري رهبري، تدبير است. اين تدبير، البته عنصري است که با اثرپذيري از عوامل بسيار شکل مي‌گيرد. يک بخش آن اصول و آموزه‌هاست و بخشي از آن مباني است. بخشي از آن مربوط به مقتضيات و ناظر به واقعيت‌هاست و يک‌بخشي از آن‌هم ناظر به مصالح است. تدبير مبتني بر اين عناصر چهارگانه است. هرکسي در زندگي خود تدابيري دارد و تصميم‌هايي مي‌گيرد اين نکته  با آن چيزي که در رهبري موضوعيت و اهميت دارد و مبتني بر اين پايه‌هاي اساسي شکل مي‌گيرد، فرق زيادي دارد. عنصر اساسي در رهبري تدبير است. تدبير هم به‌شدت از يک حيث مشترکاتي دارد مبتني بر اصول، اهداف، مقتضيات يعني اقتضائات واقعي، شرايط و امکانات و آن وضعيت موجود و بالاخره مصالح. اين‌ها عناصري هستند که پايه شکل‌گيري آن تدابير هستند و تمايز و تفاوت رهبري نيز ناشي از همين بحث‌هاي تدابير است. تدابير، از يک حيث، مبتني بر اصول ثابته­اي هستند و تا حدي اهداف مشترک دارند، يعني بين رهبران، اصول و اهداف، مشترک هستند. اهداف کلان، اهداف مياني مشترک است. اهداف خرد و اهداف نزديک هم ممکن است بين دو رهبر بلافصل قدري متفاوت باشد. اصول هم عناصري ثابتي دارد. منظورم از اصول، اصول اعتقادي، اصول اخلاقي و چارچوب‌هاي فقهي است. در باب اهداف هم، اهداف بلند و اهداف ميانه و اهداف نزديک داريم. در باب مقتضيات هم واقعيت‌هاي حاکم و مصالح راداريم.

رهبري، دو عنصر ناپايدار دارد که بر اساس اين مجموعه، تدابير را شکل مي‌دهند و اين عناصر ناپايدار، مربوط به تشخيص مصالح است که ناظر بر مقتضيات و ملاحظه اقتضائات است. يعني اگر بخواهيم در مقام مقايسه بين حضرت امام و حضرت آقا تمايزها را کشف بکنيم، با اين دو عنصر به اين تفاوت شرايط بايد نظر داشت. اين نکته بسيار مهم است و تعيين مي‌کند که رهبري بايد حي باشد، مثل مرجع که توصيه‌هاي آموزه‌هاي ديني، مرجع حي است. حال بايد دانست محل مصرف در بحث مقايسه، کجاست؟ من به پاسخ اين سؤال فقط اشاره مي‌کنم و از موضوع رد مي‌شوم.

 درواقع محل مصرف آن، آنجايي است که بعضي‌ها تلاش دارند کم‌رنگ جلوه دهند. ائمه معصوم و پيامبر اسلام(ع) به تعبير فارابي، رئيس اول و روساي جانشين رئيس اول براي ما درواقع جزو اصول خوانده مي‌شوند، يعني مجموعه تجربه نبوي و تجربه ائمه معصوم در رهبري اجتماعي خودشان، تشکيل‌دهنده همان مجموعه اصولي است که بيان کردم، اما همين نسبت، بين ائمه معصوم با رهبران بعدي، مانند حضرت امام و حضرت آقا، ديگر بين حضرت امام و حضرت آقا برقرار نيست. به‌عبارت‌ديگر، شما نمي‌توانيد براي حضرت آقا، رهبري حضرت امام را در چهارچوب اصول قرار دهيد، بلکه مبتني بر تدابيري است که ناشي از اقتضائات و شرايط حضرت امام هستند و در مورد رهبري حضرت آقا، مبتني بر شرايطي است که او در آن به سر مي‌برد. اين شرايط، به‌کلي متفاوت است و باوجوداين تفاوت‌ها ديگر نمي‌توان انتظار داشت که براي مثال، حضرت آقا بر اساس تصميم‌هاي  حضرت امام در يک مورد خاص گرفتند، عمل کنند. اگر چنين کاري را از رهبر بعدي انتظار داشته باشيد، درواقع تراشيدن يک چهارچوب اضافه بر انتظار است، يعني محدود کردن رهبري و محدود کردن تدابير است که در مسائل امروزه جامعه ما گاهي کاربرد دارد.

موضوع ديگر بحث درباره نظريه آقاي وبر در باب رهبران کاريزماتيک است. ما وقتي فراگيري جامعه‌شناسي را که تازه شروع کرده بوديم، تجربه جمهوري اسلامي و شکل‌گيري انقلاب بر پايه جمهوري اسلامي را داشتيم و وقتي بحث کاريزماي آقاي وبر مطرح مي‌شد، تمام ذهن ما بلافاصله روي تجربه حضرت امام مي‌رفت، چون وبر ادعا مي‌کند مربوط به دوره‌هاي ملتهب است و معمولاً عقبه‌ها و زمينه‌هاي ديني، استعداد بيشتري براي بروز رهبري کاريزماتيک دارد.

 ما همه اين‌ها را در کسوت حضرت امام مي‌ديديم و مصداق آن، مدعيات رهبري حضرت امام بود. اين نظريه آقاي وبر، تا يک­جاهايي صائب و صادق و درست است و اثر مي‌کند، اما بخش زيادي از نظريه‌هاي وبر به‌خصوص در بحث جانشيني و در تمايز گذاري بين رهبري کاريزما و رهبري حقوقي قانوني يا تمايزهايي که در بحث اخلاق مسئوليت و اخلاق باور يا جنبه‌هاي ديگر آن قائل مي‌شوند، در تجربه رهبري دوره تثبيت، يعني رهبري حضرت آقا نقض مي‌گردد و بدين ترتيب، بخش تئوري آقاي وبر باتجربه حضرت امام اثبات مي‌شود پس بخش زيادي از اين نظريه، در تجربه حضرت آقا نقض مي‌شود. در ضمن به اين هم قائل هستم که کاريزما نمي‌تواند تمامي واقعيت رهبري ديني و تجربه ولايت‌فقيه را پوشش بدهد، بلکه کاستي‌هايي هم دارد؛ کاستي‌هاي مفهومي که تا حدي اين مفهوم قابليت پوشش­دهي دارد، اما بيش از آن قابليتش محدود است. خود آن نظريه هم تااندازه‌اي قابليت دارد، اما بعدازآن دچار نقض مي‌شود. اين بحث با جمع ما جامعه شناسان نسبت زيادي دارد و درواقع بحثي علمي است که البته رويارو شدن با آقاي وبر کار راحتي نيست.  

 بحث ديگر در باب نسبت بين شخص و منصب است. يکي از تفاوت‌ها نيز در مقايسه بين رهبري حضرت آقا و حضرت امام، به نظر من تفاوت فرايند شکل‌گيري اين رهبري است. حضرت امام، شخصي است که در وهله اول، خودش اين منصب را پديد مي‌آورد و ما را با مفهومي به اسم ولايت‌فقيه آشنا مي‌کند و بعد آن را به يک پديده نهادينه‌شده تبديل مي‌کند. به‌عبارت‌ديگر، خودش اين منصب را شکل مي‌دهد و بعد، اين منصب را به تحقق مي‌رساند، ارتقا مي‌بخشد و سطح انتظارات ما را از آن بالا مي‌برد و به يک نقطه مطلوب مي‌رساند. اين فرايندي است که حضرت آقا به‌مثابه شخص و نسبتش با منصب ايجاد مي‌کند. مي‌دانيد که مناصب براي خودشان اعتبارهايي دارند، اما اينجا عجيب است که منصب، اعتبارش را از شخص مي‌گيرد، همه‌چيزش را، هم وجودش را و هم اعتبارش را. در مورد تجربه رهبري، دوره دوم کاملاً معکوس است. درواقع اين منصب، اعتبار دارد و مقدم است.

براي مثال، شخصي که درگذشته رئيس‌جمهور بوده، اين منصب را اشغال مي‌کند بنابراين، فاصله زيادي هم بين حد و اندازه‌اي که در تصوير مردمي نسبت به آن شخص هست با منصبي که حضرت امام داشته و ديگر نيست، وجود دارد. همان‌گونه که مي‌دانيد، کاريزما يک‌باره شکل نمي‌گيرد، بلکه کاريزما يک امر سابجکتيو است؛ تصويري است که مردم نسبت به يک پديده دارند. حال اين‌که پديده، اين حيثيت را داشته باشد يا نداشته باشد، امر ديگري است. خود اين تا بخواهد تبديل بشود به يک موقعيتي براي شکل‌گيري آن کاريزما، مستلزم سپري شدن يک دوره طولاني است. اين تجربه در حضرت آقا به اين‌گونه شکل مي‌گيرد که ابتدا منصب هست، شخصي مي‌آيد با يک حد و اندازه خاصي اين منصب را اشغال مي‌کند. به‌تدريج، به حد و اندازه آن منصب مي‌رسد و بعد آن منصب را ارتقا مي‌بخشد. خود اين مقايسه، مي‌تواند مقايسه‌اي مفيد براي استفاده‌هاي ديگر باشد.

مقايسه اين دو نوع رهبر از حيث شرايط متفاوت، بحث ديگر ماست. حضرت امام در يک دوره خاصي قرار دارد که با عنوان استقرار از آن ياد مي‌کنيم دوره استقرار با دوره فروپاشي،تمايز دارد اما شباهت‌هاي زيادي هم با دوره فروپاشي دارد. يک دوره هيجاني است؛ دوره‌اي است که هنوز مردم بر اساس هيجان‌ها، احساسات و شور، آمادگي خوبي براي پذيرش دارند. جامعه، دوقطبي شده و مردم به‌سادگي مدعيات و سخنان رهبر را مي‌پذيرند. اين شرايط با شرايط دوره تثبيت که ما به يک مرحله متعارف، قانون­مند، نظام‌مند و نهادمند منتقل شديم، فرق مي‌کند. مردم به خانه‌هايشان برگشتند از هيجان‌ها کاسته شده؛ چون مردم گاهي به‌ناچار دنبال کاسبي و منافعشان هستند. بسياري از عناصر همسو در دوره گذشته، در دوره جديد دچار تکثر و واگرايي و تقابل شدند. اين پيچيدگي شرايط را بايد يک مقدار تصويرسازي کرد تا بتوان موقعيت رهبري در دوره تثبيت را بيان کرد.

در اين ميان ما ادعا داريم که اين شخص، توانسته به آن موقعيت، به آن منصب و به حد و اندازه‌اي که حضرت امام آن منصب و ولايت‌فقيه را رسانده بود، برسد و بلکه ارتقا بدهد. البته از اين ادعا نمي‌خواهم مقايسه‌اي بکنم که موجب کوته‌بيني يا ناديده گرفتن يکي از اين طرفين ماجرا شود. اين مقايسه، معني ديگري دارد و نبايد به آن وادي کشانده بشود و نبايد چنين نتيجه‌گيري از آن کرد. درواقع مي‌خواهم شرايط را شرح دهم. شرايط، کاملاً متمايز است و اين رهبري، در يک موقعيت کاملاً متفاوتي به سر مي‌برد که پيچيده است. حالا عناصر پيچيده را هم بايد در تصوير صحنه، بيشتر ارائه کرد. بايد گفت درعين‌حال واجد آن کاريزمايي مي‌شود که معمولاً متعلق به دوره‌هاي نهضتي است. دوره‌هاي نهضتي، آمادگي بيشتري در مردم براي پذيرش کاريزما (تلقي کاريزما از رهبري) دارد. در دوره‌هاي روال­مند و متعارف، مردم اين آمادگي را ندارند. در مورد سلبريتي­ها دارند يک هنرپيشه و فوتباليست را يک مدتي دل‌خوش باشند، اما رهبري يک امر ديگري است جنس پذيرش و نفوذ و اعتبار رهبري، هرگز از جنس آن‌ها نيست. بنابراين شکل‌گيري کاريزما در دوره تثبيت در يک چنين موقعيت‌هايي به‌شدت پيچيده، امر دشواري است. البته بودن يا نبودن کاريزما نيز بايد اثبات بشود. شايد خيلي‌ها ترديد کنند که در دوره تثبيت، کاريزمايي وجود ندارد. ازنظر آنان يک رهبر رسمي هست و يک چهارچوب قانوني دارد و ما هم پاي­بند به قانون اساسي و در حد و حدود قانون اساسي هستيم. اين مدعايي است که به عقيده بنده، جنس رهبري حضرت آقا در دوره تثبيت، با همه شرايط وصف شده، از جنس رهبري کاريزماتيک است.

البته درباره اينکه کدام کاريزما قوي‌تر، گسترده‌تر و دامنه‌اش وسيع‌تر بود،نظر و ادعايي ندارم؛ چون هيچ اطلاعاتي از آن حيث ندارم، اما جنسش جنس کاريزماست. کاريزما نه به اين معنا که يک عده هواخواه اطراف حضرت آقا هستند، بلکه کاريزما در سطح ملي و در سطح کشور و بلکه فراتر از سطح ملي منظور است. اين البته ادعايي است که قدري بايد شرح داده شود و من از آن مي‌گذرم.

در بحث اثبات کاريزما شواهدي دارم؛ چون مي‌دانيد کاريزما را يا بايد با پرسش‌ها و سنجه‌اي پيمايش کرد و اندازه‌گيري کرد و دريافت که در وهله اول رهبري حضرت آقا را قبول دارند يا ندارند و اگر دارند، از چه جنسي است؟ ما چنين اطلاعاتي نداريم و چنين کاري نشده و البته امکانش هم نيست و خيلي دشوار است. درواقع بايد سراغ مجموعه شواهد و قرائن رفت، من شواهد و قرائني دارم در باب اينکه رهبري حضرت آقا در اين دوره، رهبري کاريزماتيک است.

 

-دکتر معيني­ پور (دبير علمي): در ارائه بحث به همين اندازه در فرصت کوتاهي که داريم، به نظر مي‌رسد گفت‌وگو و مباحثه و رويکرد نقادانه درباره اين بحث، سخت باشد؛ چون بيان و بررسي گسترده اين بحث، زواياي پنهاني را بازگو مي‌کند که فرصت بيشتري مي‌طلبد. براي مثال، جايگاه عقلانيت و قانون در رهبري يا اينکه شواهد اين رهبري کاريزماتيک را چطور مي‌توان ثابت کرد، بحث‌هاي خيلي مهمي هستند.

 

ـ حجت الاسلام والمسلمين دکتر پارسانيا:

 به نام خدا مطالبي که آقاي دکتر بيان کردند در سه محور نياز به پي گيري  دارد. محور نخست که امر کلي‌تري بود، اينکه چرا جامعه‌شناسي ما به مسائل اجتماعي خودش اين‌قدر غافل شده است، و اين موضوع يک نشست مستقل مي‌خواهد.

 دو محور از محورهاي بحث آقاي دکتر شجاعي­زند، يکي بحث رهبري و عنصر تدبير بود و بررسي ابعاد چهارگانه عنصر تدبير در تحليل تفاوت رفتاري و عملکرد دو رهبر، که به نظر مي‌رسد بسيار مهم است. بحث ديگر واقعيت عيني رهبري است که نگاه جامعه‌شناختي دارد اينکه رهبري در تدبير خودش تحقق پيداکرده، چگونه عمل مي‌کند، عنوان بحث اول بود، اما شايد اين عنوان بحث دوم رهبري نسبت به آن مقدم باشد. درواقع، بهتر است ابتدا بدانيم اين رهبري چگونه عينيت پيداکرده و در مرحله بعد، بررسي کنيم که رهبري چگونه عمل کرده يا عناصر اين رهبري چگونه رفتار کرده است. به همين سبب، بحث را روي محور دوم قرار مي‌دهيم که به نظرم به لحاظ منطقي هم بايد محور نخست بحث باشد؛ چون بيشتر بحث را در اين دو محور، ناظر به محور دوم بيان کرده‌اند.

گفته شد که ما در اول انقلاب، تا حدي به مسئله رهبري در ايران توجه کرديم و با يک رويکرد فقهي به مسئله پرداختيم، ولي امروزه به اين بحث بايد با يک نگاه جامعه‌شناختي وارد شويم. اين‌يک بحث درستي است و به نظر من رويکرد فقهي را نيز از دو منظر مي‌توان بررسي کرد. از منظر فقهي آن، بحث مشروعيت، نه به معناي وبري قضيه، بلکه به معناي خود فقهي قضيه، يک بحث غيراجتماعي است. به‌عبارت‌ديگر، منطق دروني خود فقه، فعال است و به واقعيت عيني مسئله نمي‌پردازد، اما از اين نظر که اين فقه، بخشي از فرهنگ جامعه است، مي‌توان رويکرد ديگري به مسئله داشت، يعني مي‌توان اين نظام معنايي را در نظر گرفت که چگونه و چه هويتي دارد و در حوزه زيست جامعه ما واقعيتش چيست. گاهي ما استدلال فقهي مي‌کنيم که به­عنوان مثال مقبوله عمربن­حنظله دلالت مي‌کند؛ اينکه دلايل فقهي و دلايل کلامي در اينجا باهم چگونه تعامل مي‌کنند؟ گاهي هم بررسي مي‌کنيم که مقبوله يا استدلال ولايت‌فقيه، چه مناسبات و روابطي را درون خود دارد و در اصل، اين نظام معنايي چيست؟ درواقع فقط مي‌خواهيم آن را توصيف کنيم. در همان حوزه هم اگر وارد شويم، يک نگاه جامعه‌شناختي به مسئله هست. ديگر بافهم اينکه چه تجربه زيستي و چه دريافت از مناسبات را خواهد داشت، يعني از همان جهت که يک علم است و يک هويت سابجکتيو دارد و کسي که اين آگاهي را دارد، چه هويتي مي‌يابد از اين نظر يک جنبه جامعه‌شناختي پيدا مي‌کند بااين‌حال، در ابتداي انقلاب طرح مسئله ولايت‌فقيه رونق و شکوه بيشتري داشت، ولي امروزه بيشتر فراموش‌شده است. حتي درگذشته در همان محيط‌هاي دانشجويي که به مسئله پرداخته مي‌شد رونق داشت. البته اين به معناي طبيعي بودن نيست. به نظرم اين خودش جاي تأمل دارد، يعني وقتي اين طرح از حوزه گفت‌وگو خارج مي‌شود، مي‌تواند به معناي غيبت اين بحث از عرصه فرهنگ باشد. اين نکته در همان جايگاه خود يک موضوع مطالعات براي ما است. اگر اين بحث فراموش شود، با توجه به چگونگي شکل‌گيري رهبري کاريزماتيک در اينجا و بستر فرهنگي مدلي از رهبري کاريزماتيک که در اين فرهنگ تحقق پيداکرده، اين بستر را از دست خواهيم داد.

از کنار اين پديده نمي‌توان با اين آرامش گذشت و زنده‌بودن اين بحث، از باب "واذکروا ايام‌الله" به معناي زنده‌بودن اين معناست. غفلت از اين بحث نيز حتي در شکل فقهي آن، با يک نگاه جامعه‌شناختي به مسئله، اگر اين بحث فقهي زنده نبود و اگر در عرصه باور و معنا و زيست مطرح نبود، اين مسئله پيامدهاي فرهنگي جدي دارد و مي‌تواند موضوع يک مطالعه جامعه‌شناختي باشد. اينکه آيا واقعاً از اين بحث غفلت شده يا نه و اينکه به همان مقدار بوده يا نيست؟ اولاً معيار ما چيست؟براي مثال مسئولان جمهوري اسلامي چه مقدار روي اين بحث تکيه مي‌کنند. در اين خطابه‌ها و گفت‌وگوهاي سياسي چه مقدار گفته مي‌شود يا مشروعيت نظام را چه مقدار مستند به اين مسئله مي‌کنند؟ که اين‌ها شايد راه‌هايي باشد که يک عرصه را نشان مي‌دهد. پرسش ديگر اينکه يا رسانه‌ها، چه مقدار به اين مسئله مي‌پردازند يا در درس‌هاي حوزوي چه مقدار اين مسئله حضور زنده و فعال دارد و ذهنيت طلبه‌ها درگير اين مسئله است و يا خيلي راحت از کنار اين بحث مي‌گذرند و دولت‌مردان ما از هويت خودشان دفاع مي‌کنند و يا مباحث ديگري، مباحث اصلي طلاب در حوزه‌ها شده، يا دانشجويان ما ديگر چندان به اين بحث نمي‌پردازند. در حاشيه قرارگرفته اين مسئله نشان مي‌دهد که يک واقعه فرهنگي جديد رخ مي‌دهد و اين تأمل‌برانگيز است.

درباره اينکه ما در ابتداي انقلاب بيشتر از اين زاويه به مسئله رهبري نگاه مي‌کرديم و آن هم با يک رويکرد فقهي و خود اين رويکرد نيز از دو جنبه فقهي و فرهنگي و جامعه‌شناختي، قابل تأمل کردن است. يعني همين‌که اين گفت‌وگو زنده است، به نظرم يک پديده فرهنگي و اجتماعي در حال رخ دادن است و آثار زيادي دارد. اينکه ما در اول انقلاب  بيشتر از اين زاويه وارد مسائل مي‌شديم، اين، تنها عامل نيست، يعني در حوزه علوم اجتماعي وقتي تأمل مي‌کنم، جاي سؤال است که آيا واقعاً در علوم سياسي و علوم اجتماعي، دانشجويان ما چه مقدار به اين بحث به‌عنوان يک کار درسي و آموزشي و بحثي بايد مي‌پرداختند؟ به نظرم رساله‌اي به اين شکل نوشته نشده است. چرا دانشجوهاي ما درگذشته به اين مسئله به‌عنوان يک کار فرهنگي بيشتر مي‌پرداختند و اين مختص رشته‌هاي علوم اجتماعي هم نبود. آن‌هايي که نوعي ارتباط با انقلاب پيدا مي‌کردند، اين‌يک مبناي کار نظري‌شان بود که براي مثال، کتاب ولايت‌فقيه امام را بخوانند يا درباره نظريه خاصي تأمل کنند. اين روزها شايد اين مسئله کمتر شده باشد، اما زياد اين مسئله را به‌جا نمي‌آورم و البته نمي‌گويم نيست. البته چون من دانشجوي آن زمان بودم، الان مي‌خواهم ببينم چه کسي در اين حوزه کارکرد و کدام درس ما عهده‌دار اين مسئله بود. بعد از انقلاب فرهنگي، در رشته جامعه‌شناسي دو واحد تفکر اجتماعي مسلمانان آمد. در کجاي سرفصل‌هاي اين درس حتي به اين مسئله پرداخت؟ يا در رشته علوم سياسي! چرا در واحدهاي عمومي گنجانده شد وقتي در واحدهاي عمومي، درس امامت آمد، اين درس ديگر به رشته علوم اجتماعي بازنمي‌گردد. کار واحدهاي عمومي، فرهنگ پذيري و انتقال فرهنگ و جامعه‌پذيري است و اين‌گونه مسائل در نظام آموزشي است. حال بايد دنبال کرد ديد هنوز هم مسئله هست يا آنجا هم کمرنگ شده است. شايد در اين مسئله آقاي دکتر معيني پور بيشتر از من اشراف داشته باشد. درباره اينکه در درس‌هايي که امروز وجود دارد و اين تقسيم‌بندي‌هاي جديدي که جايگاه و حجم اين مسئله را نشان مي‌دهد و با بديل‌هايي که گذاشته مي‌شود، چه مقدار آموزش داده مي‌شود، بايد حرف زد، الان ديگر واحدهاي عمومي، يک عنوان واحد نيست.

 پيش‌ازاين چهارتا پنج درس بود که همه مي‌خواندند، اما الان براي هر درسي يک بديل‌هايي گذاشته‌شده است. امکان دارد دريکي از اين‌ها باشد، اما چند تا بديل هم کنارش آمده و اين بحث چندان شيوع نداشته باشد.

در محيط علوم اجتماعي اوضاع فرق مي‌کند. نگاه به وبر، نگاهي بود که مذهبي‌هاي ما براي تحليل انقلاب، به آن اقبال داشتند. همچنين، بعد از يک غيبتي، باز به اين امر روي آوردند، يعني مسئله نگاه کاريزماتيک کردن به حوزه رهبري درون انقلاب اسلامي هم با يک تفسير وبري، در آن مقطع در رساله‌ها و در کارهاي پژوهشي بيشتر بود. البته من نيز به‌تازگي دو تا رساله دکتري را؛ يکي در دانشگاه تهران و يکي هم در دانشگاه شما، به‌عنوان مشاور يا راهنما بودم چون پيگير اين قضيه بودم  بااين‌حال، شايد اين رويکرد در اول انقلاب بيشتر بود، يعني ما داشتيم کساني را که يک علقه اي به حوزه انقلاب داشتند دانشجوياني هم بودند که مي خواستند انقلاب را تفسير جامعه شناختي بکنند وچون قاعدتا رويکردهاي مارکسيستي جواب نمي‌داد و مارکسيست‌هاي ما خودشان از پديده انقلاب تا مدتي گرفتار بهت‌زدگي بودند که چگونه شد رخ داد. اصلاً مي‌شود رخ‌داده باشد؟ من از ميان برخي از گفت‌وگوها در بحبوحه انقلاب با تعدادي از مذهبي‌هايي که نوعي تفکر و گرايش‌هاي مارکسيستي شديد داشتند، چندين خاطره در ذهنم است که آن‌ها اين مسئله را که انقلاب شده باشد، انکار مي‌کردند. آن فيلمي که آقاي مخملباف ساخت، حصار در حصار، نمونه‌اي از برخورد مارکسيست‌هاي ما بود که آيا اين انقلاب اصلاً رخ‌داده يا نداده. مسلمان‌هاي ما نيز از اين حوزه نظري نمي‌توانستند استفاده بکنند. رويکردهاي پارسونزي که آن زمان رواج يافت، ظرفيت تفسير انقلاب را نداشت. اين‌ها درواقع رويکردهايي هستند که بيشتر جنبه وفاق را مي‌توانند تحليل کنند، يعني خود پديده انقلاب، يک مورد نقض براي اين مسائل و اين نظريه است و آن‌ها هم نمي‌توانستند جواب بدهند. شايد بهترين نظريه‌اي که آن موقع فضاي جامعه‌شناسي ما هم با آن آشنا بود، يعني وبر، جزو کلاسيک‌ها و جزو متوني بود که در نظريه‌ها آموزش داده مي‌شد و اين بهتر کمک مي‌کرد.

به نظرم استفاده از وبر براي تفسير رهبري نظام جمهوري اسلامي، با آن بياني که دارد، نياز به تصرف دارد. بدون تصرف، پيامدهايي دارد که اين پيامدها يک دهه بعد خود را نشان دادند. در ميان همان بخشي از مديران، کساني بودند که در همين دهه اول، با رويکرد علوم اجتماعي، اعم از جامعه‌شناسي و علوم سياسي به اين مسائل پرداختند و آن تفسير وبري از کاريزما مبتني بر خصوصيت شخصي، درکنش هاي عاطفي معنا پيدا مي‌کرد؛ البته با شرايط و زمينه‌هاي اجتماعي خاصي که فرصت بروز آن را مي‌داد، مانند بحران و مسائل ديگري که توابعي هم داشت. توابع آن‌ها هم اين بود که چون بر محور شخص بود، آسيب‌هايي آن را تهديد مي‌کرد و بايد به‌صورت يک نوع نظام قانوني، خودش را جايگزين مي‌کرد و اين مي‌توانست خطرهايي داشته باشد. اين تجربه را جهان مدرن طي کرده بود. در جهان غرب در نيمه اول قرن بيستم، يکي از متهمان حوادث نيمه اول قرن بيستم در جنگ، خود وبر است که به او گفته مي‌شد تو با اين نظريه، فرصت ظهور فاشيسم را پديد آوردي پس با همين يک نوع پيشينه‌ها و زمينه‌هاي پيدايش خود اين استقبالي که او از کاريزما کرد، براي مشکلاتي که در نظام بروکراسي و عقلانيت ابزاري احساس مي‌کرد، اين شرايط فرصت مي‌دهد که يک فرد بتواند با جاذبه وجود خودش، خمودي آن ماجرا را باهدف گذاري و باارزش‌هاي بيروني، ايجاد بکند.

شما مي‌دانيد که کاريزماي وبر، کاملاً شخص مدار است. در آن مي‌تواند مسيح باشد يا مي‌تواند چنگيز يا افراد ديگري باشد؛ چون کنش، کنش عاطفي است و برمدار شخص است و بعد هم تداوم دار نيست و اصلاً انقلاب با صرف‌نظر از خطرهايي که او را تهديد مي‌کرد، با اين مدل رهبري، نمي‌توانست ادامه يابد. لازم بود به يک صورتي از آن صور بعدي، يعني يا به يک‌شکل سنتي، نهادي را ايجاد مي‌کرد و يا به‌صورت قانوني، يک اقتداري را به دنبال خود مي‌آورد.

 پاسخي را که جامعه‌شناسي سياسي يا بيشتر حوزه انديشه سياسي غرب به اين آسيب‌هايي که در جنگ اول و دوم با پيدايش هيتلر و فاشيسم و مسائل خاصي که بوجود آمد، آن‌ها را به مسير خاصي برد و جامعه مدني با همان قرائت مدرن خود بود و کساني بعدها در ايران با رويکرد وبري براي حل اين مسئله بحث جامعه مدني را هم با همان ترتيب مطرح کردند و مديريت ما تقريباً يک دهه با اين شعار شکل گرفت. بحث خيلي خوب ديگري که در اينجا مطرح شد، نسبت بين نظام و دولت و چالش‌هاي آن گاهي در يک مقطع بين همين مسائل بود که در برخي از دولت‌ها شکل گرفت.

به نظرم تيزبيني آقاي دکتر براي رويکرد وبري، باوجوداين مسئله تأمل‌برانگيز است. بنابراين طبق نظر دکتر مي‌شود کاريزما را يک بازکاوي کرد و مورد نقض همان هم هست. ما کاريزما را در شخص امام نمي‌بينيم و در رهبري بعد از امام هم به نظرم مشاهده مي‌کنيم و اين کاريزما در فرهنگ ما شخص مدار نيست؛ کاريزما در فرهنگ ما از يک بستر فرهنگي به‌شدت با يک مبناي عقلاني در سطوح مختلف از عقلانيت و نيز بر اساس روش تدبير شکل مي‌گيرد که يکي از اين‌ها اجتهاد است. درواقع، کاريزما متعلق به فرهنگ شيعي است و متعلق به حضرت امام نبود، متعلق به امام زمان بود، يعني ضرب‌آهنگ اين کاريزما را در بزرگداشت‌هاي نيمه شعبان مي‌توانستيم ببينيم و با نيابت امام زمان(عج) و مسئله اجتهاد است و با عقلانيتي که در درون اين اجتهاد هست، هر کس مي‌توانست خودش را جاي امام  بياورد و به‌عنوان نائب امام زمان  همچنين به‌عنوان ولي‌فقيه، که اين ولايت متعلق به خود ولي‌فقيه نيست، متعلق به ولايت امام زمان است، بلکه آن را در خودش متبلور مي‌کرد، سايه عشق امام زمان در او مي‌آمد. در منصب ولايت‌فقيه، در نظام معنايي شيعي، کاريزما و اين عشق و اين محبت، در درونش نهفته است و اين متعلق به شخص نيست. خود امام هم به اين مسئله توجه داشت و مي‌فرمود اين جمعيتي که امروز مي‌گويند زنده‌باد و درود بر فلان کس، اگر فردا ببينم از اين چهارچوب تخطي کرد، خواهند گفت مرگ بر فلان. يعني من خودم به‌عنوان يک شخص در اينجا قرار نگرفتم، اين نظام معنايي است که اين عشق و محبت را در اين فرهنگ مي‌طلبد و از دلش مي‌جوشد و بيرون مي‌آيد. يا در مراسم تدفين مرحوم آقاي طالقاني صحبت مي‌کردند که مردم با اين کلنگ، عشق‌بازي مي‌کردند. و مي‌گفتند: اي نائب پيغمبر. اين کاريزما درآيت الله طالقاني هم بود. تعبير ايشان اين بود که آيا آيت‌الله طالقاني روشنفکر بود يا اينکه آيت‌الله طالقاني را در اين نظام معنايي اينجا قرار مي‌دادند و به همين علت مي‌آمدند. بدين ترتيب، ما نياز به يک  واکاوي در مسئله کاريزما داريم که در وهله اول به لحاظ تاريخي، خود کاريزما و اين تعبير را بررسي کنند که اين فرّه ايزدي و آن کرامت، از يک فضاي فرهنگي ديني، اين لغت را تصرف کرده و البته به آن معنا به کار نبرده است. بايد دانست در فضاي فرهنگي ديني ما اين چگونه است و چه ويژگي‌هايي دارد و اصلاً با آنچه وبر در تجربه جهان مدرن که عقلانيت از حوزه ارزش و اين مسائل جداشده، اين معناي کاريزمايي که در فرهنگ اسلامي و به‌خصوص به‌صورت شيعي محقق است، آنجا نمي‌توانيد پيدا بکنيد و نخواهد بود. اينجا بايد متناسب با خودش بازبيني شود و اين روش به نظرم راهگشاست، يعني مسيري که آقاي دکتر مطرح کردند. البته خود ايشان در بکار بردن آن روش مراقب است و حتماً در هر حوزه‌اي که به اين مسائل مي‌پردازند، و از يک زاويه مناسب بررسي خواهند کرد.

 -حجت الاسلام و المسلمين دکتر خيري:

 بسم‌الله الرحمن الرحيم  با عرض سلام  تشکر مي‌کنم از جناب آقاي دکتر شجاعي زند که بحث را پيشنهاد دادند و مطرح کردند جاي اين‌گونه بحث‌ها هم در دانشگاه و هم در حوزه‌هاي علميه خالي است. همان‌گونه که جناب استاد فرمودند، درهرصورت اينکه بعد از سه چهار دهه هنوز بسياري از اين بحث‌هاي مباني و بحث‌هاي مقدماتي مطرح است و حل‌نشده، حاکي از اين است که به‌اندازه کافي نه در حوزه فقهي و نه در ظهور و در منصه ظهور پيدايش آن به‌اندازه کافي بحث نشده است. فرهنگ نيز هنوز فرهنگ تثبيت‌شده ولايي نيست. البته درباره عنوان دوره تثبيت هم ازنظر من محل ترديد است؛ زيرا همه‌چيز در حال شدن و تغيير است و شايد بهترين تحليل از اوضاع، تحليل خود مقام معظم رهبري باشد که فرايند رسيدن به تمدن نوين اسلامي را به چند دوره تقسيم مي‌کند: از شکل‌گيري انقلاب بر پايه جمهوري اسلامي و حکومت اسلامي و نظامات اسلامي و رسيدن به تمدن اسلامي. بنابراين، ما حتي نتوانستيم هنوز نظامات اسلامي را تثبيت کنيم، نظام ولايي، فقط نظام شخص نيست يا فقط در آن برهه انقلاب نيست که يک انقلاب به رهبري شخصي تحقق پيدا کند. انقلاب هنوز در حال جوشش و پويايي است. بر اين اساس، به نظر مي‌رسد که در اصل عنوان هم قدري تأمل لازم است که گويا وانمود مي‌شود همه‌چيز بر وفق مراد است و تثبيت‌شده، درحالي‌که اين‌گونه نيست و چنان‌که رهبري فرمودند اين معماها هنوز حل‌نشده است.

 بحث نقد هم که در اينجا مطرح‌شده ابتدا به نظر مي‌رسيد متني وجود دارد و مي‌شود بر اساس آن‌قدري بامطالعه وارد شد. به هر صورت، من خودم را ناقد جناب استاد نمي‌دانم و از سخنان او استفاده مي‌کنم و قصد دارم فقط به نکاتي اشاره‌کنم.

موضوع بعدي اين است که به نظرم، در اين‌گونه بحث‌ها بايد ادبيات ديني را پرورش دهيم، يعني تلاشمان بر اين باشد که از اصطلاحات و ادبيات و آموزه‌هاي ديني استفاده کنيم؛ همين واژه‌گزيني‌هايي که وجود دارد و براي مثال، با عنوان کاريزما مطرح مي‌شود، حتي به نظر استاد، اين‌ها خيلي رهزن است. با وام‌گيري اين‌گونه بحث‌ها از ديگران، به نظر مي‌رسد بايد در ادبيات سياسي، فقهي و کلامي خودمان، اين واژه‌گزيني‌ها را انجام دهيم و در متن فرهنگ خودمان آن موضوع را پي پيگيري کنيم که بحث رهبري ازاين‌دست است. بنابراين هر چه بکوشيم بافرهنگ خودمان هماهنگ کنيم، کاريزما و چنين اصطلاحاتي ادبيات خاص خودش را دارد و ذهن را به يک مفاهيمي خاص منتقل مي‌کند جناب استاد شجاعي زند و جناب استاد پارسانيا نيز مطرح کردند که براي مثال دوران بحران است و ديگرکسي نمي‌تواند قائم به شخص باشد يا عاطفي است، درحالي‌که اصلاً ادبيات رهبري ديني، متفاوت است و سنخش و جنسش هم متفاوت است.

نکته بعدي اينکه اين موضوع، چندوجهي است. پيشنهاد من اين است که براي بهره بردن از وراي اين بحث‌هاي علمي، دغدغه موجود را بتوانيم به شکل يک‌قطبي با عنوان يک کارگروهي کلان پروژه‌اي تعريف کنيم تا ابعاد مختلف قضيه مطرح شود. ما هنوز هم در بحث‌هاي فقهي، به‌روز نيستيم. درست است که در اوايل دوران انقلاب، کارهايي ويژه صورت گرفت، ولي هنوز ادبيات دانشگاه‌هاي ادبيات و حوزه، به‌روز نشده و ادبيات کوچه‌بازار ما ادبيات منطبق با ولايت‌فقيه نيست. در ضمن اقتضائاتي هم که دارد بايد به فقه اجتماعي، فقه سياسي برگرديم و ببينيم که ما چقدر در مورد اين‌ها بررسي و مطالعه کرده‌ايم. بنابراين، به نظر مي‌رسد اهميت موضوع، خيلي زياد است و کار يک شخص نيست، حتي آقاي دکتر شجاعي زند هم با همه توان و هوشي که دارند، ولي فقط مي‌توانند اين مسئله را رهبري کنند  تا در يک کارگروه‌هايي بر روي ابعاد مختلف قضيه بحث شود؛ چون ولايت‌فقيه هم ابعاد شخصيتي دارد؛ شخص حقيقي و حقوقي و روان‌شناختي آن فرهنگ شناختي آن بحث‌هاي سنتش و بحث‌هاي فراوان ديگر. مقدمه جناب استاد هم حاکي از اين است که دوره تثبيت نرسيده وگرنه ما نبايد اين مشکلات را داشته باشيم. اينکه چرا به اين بحث‌ها هم پرداخته نشده، موضوعي است که جاي بحث دارد. پرداختن به آموزه‌ها امر مهمي است و اين‌ها به‌روز نشده و لازم است که بر اساس فرهنگ خودمان، نظام سازي مبتني بر فرهنگ ولايي تأکيد کنيم و اين‌ها بخشي از رهبري امام و بخشي از رهبري مقام معظم رهبري است.

درباره دو نکته‌اي که جناب استاد مطرح کردند بايد بگويم: يکي درباره صفات رهبري که مبتني بر بحث تدبير است و وي آن را به‌عنوان مهم‌ترين صفت رهبري مطرح  کردند، به نظرم مي‌رسد در اين‌گونه بحث‌ها، صفتي مثل تدبير لابشرط است را شايد خيلي نتوانيم به‌عنوان مهم‌ترين شرط بياوريم. طبيعي است، بحث رهبري در هر مرامي باشد، نياز به تدبير دارد. درواقع، در خودش وجود دارد، ولي ماهيت و هويت رهبري مهم‌تر است. استاد پارسانيا نيز به بحث اجتهاد يا بحث فقاهت و عدالت و مانند اين‌ها اشاره کردند که روح آن، چيزي است که به يک فرهنگ و به يک مرام برمي‌گردد، نه به يک شخص همچنين، شايد توجه به شرايط محيطي که بحث‌هاي اعتقادي و اعتماد مردم، جزو ويژگي‌هاست يا اگر مجموعه شرايط و ويژگي‌ها و صفات را در نظر بگيريم، به نظر مي‌رسد قدري ما را واقع‌بينانه­تر به اصل موضوع مي‌رساند، وگرنه حالت تقليل‌گرايي پيدا مي‌کنيم. گاهي کسي مي‌خواهد پايان‌نامه‌اي را بنويسد، مي‌گويد فعلاً اين تدبير را به‌عنوان يک موضوع محوري و چهارچوب نظري‌ام قرار مي‌دهم و موضوع را بر اساس آن پي­گيري مي‌کنم، درحالي‌که نظر جناب آقاي دکتر بدون شک اين نيست. بنابراين، با يک مجموعه متغيرها، صفات و منظومه فکري روبه‌رو هستيم که آن منظومه فکري و صفات و عناصر، بحث ولايت‌فقيه و رهبري را شکل مي‌دهد که در درون خود آن، بحث شرايط اقتضايي هم مي‌آيد البته اين مطالب به اين مقدار که مطرح شد، بحث‌هاي جديدي نيست، بلکه بايد ديد چرا اين‌ها جا نيفتاده يا بحث‌هاي ديگري بايد اضافه بشود، وگرنه شرايط اقتضائي، از بديهيات بحث رهبري است، اما در فرهنگ سياسي ما جزو بديهيات به شمار نمي‌آيد، يعني وقتي بحث مي‌شود، گاهي مقايسه مي‌کنند که چرا امام اين‌طور فرمود اين چراها حاکي از اين است که فرهنگ ما نشده است. پس درواقع مسئله اينجاست که ما بايد اين‌ها را به‌عنوان يک پديده ببينيم که چرا خود همين مسئله مي‌شود بااينکه معلوم است اسلام، يک دسته احکام ثابت دارد و يک دسته احکام متغيري دارد که اجتهاد پويا و زنده است و تقليد از فرد زنده انجام مي‌شود زماني بحث مرجعيت به‌صورت خاص مطرح بود و امروزه بحث ولايت مطرح است. طبيعي است که اين جزو مسلمات است، اما آن مسئله مهم اين است که ما نتوانستيم اين آموزه‌هاي ديني و اين معارف را منتقل بکنيم يا  کساني نمي‌خواهند به آن توجه کنند.

در بحث نظريه وبر هم موضوع کاريزما و کاريزماتيک که مطرح شد، به نظرم مي‌رسد بهتر است وارد اين‌گونه واژه‌گزيني‌ها نشويم؛ اين‌ها رهزن هستند و ما را از هدفي که داريم، دور مي‌کند و اتفاقاً بخشي از همين بدفهمي‌ها موجب شد که بعدها افرادي بحث‌هايي جديد را مطرح کردند. حتي اگر خواسته باشيم با نگاه‌هاي وبري هم بحث را پيش بگيريم، شايد اگر بحث سنت او را به‌عنوان مبنا در نظر بگيريم، بهتر از اين باشد که بحث کاريزما را مطرح کنيم. درهرصورت، چون سنت به بحث فرهنگ برمي‌گردد و در بحث فرهنگ بايد بگوييم در اين فرهنگ اسلامي و در ماهيت و هويت و وجودش، چه عنصري وجود دارد که ميان تصميم‌ها فرق نمي‌گذارد؟ وقتي ميرزاي شيرازي با يک جمله و با يک حکم، تنباکو را تحريم کند و اتفاق‌هايي پس‌ازآن بيفتد و جنبشي ايجاد کند يا اينکه در يک ‌شب اعلام مي‌شود، آقاي خامنه‌اي مقام رهبري را به عهده گرفتند، باز همين دلدادگي اتفاق مي‌افتد، البته شايد اين دلدادگي‌ها همان‌گونه در امام ظهور داشت، در اوايل رهبري حضرت خامنه‌اي ظهور نداشت که بايد بحث را به عوامل بيروني ببريم و اينکه شرايط متفاوت با قبل بود برخلاف نظر استاد که بحث را بيشتر بر روي جنبه‌هاي شخصي و فردي و روان‌شناختي برد، به نظرم بايد به سمت بحث­هاي محيطي بريم که شرايط متفاوت بود درهرصورت، يک عده خودشان را هم‌تراز رهبري مي‌ديدند، در يک عده، حسادت‌ها وجود داشت و يک عده جنبه‌هاي ديگري برايشان مطرح بود، وگرنه توده مردم اگر وي همان روز فتوا يا حکمي صادر مي‌کرد، مثل نظر امام مي‌ديدند. اين طبقاتي ديدن، قدري به نظر مي‌رسد به سبب شرايط محيطي آن دوره بود، وگرنه همان مسئله کاريزمايي بااينکه اين شخص، نائب امام زمان است اتفاق مي‌افتد و تأملي در آن وجود ندارد و البته نشان مي‌داد که تقويت اين دلدادگي‌ها، طبيعي است. وقتي شخصيت فردي مانند مقام معظم رهبري ازلحاظ روحي- رواني هرروز بيشتر نمود مي‌کند، خب دلدادگي مردم هم بيشتر مي‌شود. وقتي رفتارهاي او را مي‌بيند که همان چيزي که گفته‌شده، ازلحاظ رفتاري، ازلحاظ خلقيات، از جهت ادبيات، تدين و چيزهاي ديگر هم، در او تحقق پيدا کرد اين‌ها تقويت مي‌شود. البته جزو شرايط موجود، بحث‌هاي محيطي دشمنان را هم نبايد از ياد برد، يعني شرايط زمان امام هم انقلاب بود، انقلاب هم تازه اتفاق افتاده بود و بعد هم در طول دوره حضرت امام، بحث جنگ مطرح بود که شرايط محيطي با جنگ و حماسه انس داشت. بنابراين، دشمن هم خيلي نمي‌توانست خودش را نشان بدهد، اما بعد از امام، شرايط متفاوت شد و توقعات مردم از اين منصب‌ها بيشتر شد. شرايط دشمن هم براي اينکه به دشمني‌ها دامن بزند، مهيا شد. که بر اين اساس، شرايط محيطي دو دوره خيلي متفاوت بود که بايد به اين‌ها توجه کنيم که بتوانيم واقع‌بينانه بحث را پي گيري کنيم.

درهرصورت، در بحث فرهنگ مبتني بر ولايت‌پذيري، بايد موضوع ولايت مسئله کليدي باشد، يعني اگر قرار است ما صفتي را به‌عنوان رکن در نظر بگيريم، خود بحث ولايت، ولايت‌پذيري، سنت، فرهنگ و انتصاب آن به يک امور قدسي، مثل امام زمان مطرح است.

 

-دکتر معيني پور:

در اينجا بسيار ممنونم خيلي سريع نظرها و سخنان استادان را دسته‌بندي و دو سؤال به آن اضافه مي‌کنم.

 اول اينکه، دستگاه نظري وبر به‌طور عام، ناکارآمد از اين وجود يک چهارچوب نظري براي اين مقايسه است، مگر به دخل و تصرفاتي. ضمن اينکه در کنار اين نظريه، بهتر است يک مفهوم‌سازي‌هاي جديدي شکل بگيرد و در مفهوم‌سازي‌هاي موجود باقي نمانيم. اين هم‌نظري است که استادان مطرح کردند که نياز نيست حتماً در آن چهارچوب‌ها حرکت بکنيم.

نکته بعد اينکه فکر مي‌کنم اگر جنابعالي نکته‌اي را  تعريف مي‌کرديد، شايد برخي از اشکالات در ذهن پديد نمي­آمد و آن‌هم مفهوم تدبير است.  فکر مي‌کنم يک مفهوم عام از تدبير مدنظر شما است که بخش بزرگي از نکات جناب استاد خيري را دربر مي‌گيرد. آيا اينجا تدبير، به معناي سياست‌گذاري است؛ تدبير، به معناي مديريت کنش اجتماعي در حوزه‌هاي اقتصاد و فرهنگ و سياست است، تدبير، به معناي هدايت به سمت اهداف و مباني اساسي و غايي است؟ با عواملي که شما مطرح کرديد، در اينجا تدبير به چه معنايي است اگر مفهوم تدبير تعيين شود، بعد اگر وظايف رهبري را در چند دسته به‌مثابه مربي، به‌مثابه هادي، به‌مثابه سياست‌گذار و به‌مثابه ناظر در نظر بگيريم، تدبير در کجا واقع مي‌شود.

نکته بعد در مورد اينکه اساتيد فرمودند آيا با اين  نوع نگاه به تدبير، که يک تقليل‌گرايي در مجموعه عناصري که در رهبري وجود دارد، دچار نمي‌شويم؟ جايگاه عقلانيت و سنت و فرهنگ در نظام تحليلي شما کجاست؟ در اين سه محور، شما نکات خود را مطرح کنيد

بخش دوم، شما شواهدي بياوريد مبني براينکه رهبري دوره تثبيت، يک دوره رهبري کاريزماتيک بوده است. و شايد در مفهوم دخل و تصرفاتي کرده باشيد يا بر مصاديق تطبيق داده باشيد که در آن صورت بهتر مي‌شود درباره‌اش صحبت کرد.

ـ دکتر شجاعي زند:

درباره نکاتي که دوستان گفتند، پاسخ که نه، ولي يک توضيحاتي مي‌دهم. درواقع مشکل افتادن بحث به اين مسير، اين است که به تعبير دوستان، متني از پيش آماده نبوده که خوانده شود. البته مي‌دانيد که ما براي متن‌هاي از پيش آماده، ديگر جلسه نمي‌گذاريم، بلکه مي‌خوانيم. اگر مي‌گفتم  چنين مقاله‌اي هست بخوانيد، مي‌خواهم جلسه بگذارم، آقاي دکترها صدها مقاله دارند و ما هم چندتايي داريم و دوستان ديگر هم دارند کدام‌يک از اين مقاله‌ها را کسي مي‌خواند و بعد برايش جلسه مي‌گذارد؟ بنابراين، بهتر است يک ابهامي يا ايهامي تعليقي داشته باشد که براي آن جلسه بگذاريم. اي‌کاش اين ابهام و ايهام و تعليق را داشت و دوستان مي‌خواندند يا دست‌کم به استادان مي‌داديم که بخوانند و با آمادگي بحث کنند يا من مجال بيشتري داشتم که بحث را خوب شرح مي‌دادم که به‌احتمال‌زياد، بيشتر اين نکاتي که مطرح کردند، ناظر در همين بخش است. به هر صورت، بايد اين کار را مي‌کردند تا فرصتي به من بدهند درواقع مثل جلسه دفاع دانشجوهاست، يک طرح اشکال مي‌کني، براي اينکه فرصت دهم شما دفاع خوبي کنيد.

گفته شد نبايد از مباني فقهي کلامي به‌سادگي گذشت؛ بنده هم نگفتم بگذريم. من شرح واقع را مي‌گفتم. مي‌گفتم اين بحث‌ها افول کرده و آن شور و جديتي که همه عرصه‌ها بخصوص حوزه‌هاي روشنفکري را داشتند، اين مباحث در سطحي نبود که دانشجويي بخواهد به آن بپردازد؛ بحث در سطح محافل فکري و روشنفکري حوزه‌ها بود. باز دانشگاه هم‌معني دروس و اساتيد و بود و آن‌هايي که به اين نوع مباحث علاقه‌مند بودند، به سراغش مي‌رفتند. همان جريان‌هايي که درگذشته به اين بحث‌ها مي‌پرداختند؛ چه در حوزه و چه در دانشگاه و چه در بين اين فضا که روشنفکري ديني بود، ديگر به اين بحث‌ها اهتمام ندارند. من شرح واقع گفتم، نگفتم خوب يا بد است. من معتقدم که همچنان حوزه‌ها بايد به اين بپردازند. مي‌دانيد که بعضي از اين پديده‌ها تبديل به اگزيوم مي‌شوند بعضي وقت‌ها به علت تکرار بحث، کسالت ايجاد مي‌شود که رهايش مي‌کنند. بعدازاينکه مي‌بينند به سامان و نتيجه نمي‌رسد، خودبه‌خود افول پيدا مي‌کنند، اما اين‌گونه نيست که رها بشود. جامعه، در حال تغيير و پوسته انداختن است. دوباره در مورد بسياري از بديهيات درباره رضاخان ترديد شده که يک آزادي‌بخش بود يا مستبد بود؟ وقتي درباره چنين بديهي به اين سادگي پرسيده مي‌شود، حضرت امام براي حکومت ديني قيام کرد يا براي سرگرمي؟ آيا استکبارستيزي در جوهره اين انقلاب بود؟ وقتي درباره بديهيات مي‌پرسند و با يک تغيير نسل با يک فضاسازي، دوباره اين بحث‌هاي مربوط به بنيان‌هاي ولايت‌فقيه ممکن است به‌زودي رايج شود، به‌خصوص الان برخي جريان‌هاي ديني مخالف نظام تقويت مي‌شوند اين مباحث را دوباره نقد و بررسي مي‌کنند و بسياري از بديهيات دوره‌هاي گذشته دوباره طرح مي‌شود. بنابراين، هيچ دور از تصور نيست که باز دوباره بنيان درون ديني يا مباني درون ديني ولايت‌فقيه بحث شود و نظري‌هاي عديده‌اي در کنار آن مطرح گردد.

در اين ميان، بايد توجه کرد که عمل‌گرايان و پراگماتيسم‌ها مي‌گويند(تزي دارند): راه بينداز، جا بينداز، يعني  پديده‌اي را ايجاد کن. اين نظر، استراتژي خيلي از مردم در رفتارهاي سامان‌دهي به امور هم هست، براي اينکه  پديده‌اي را جا بيندازي، ايجادش کن، مدتي که از آن بگذرد، ديگرکسي درباره آن صحبت نمي‌کند که اصلاً لازم بود يا نبود؛ خوب بود يا بد بود؛ بديل بهتري داشت يا نداشت. اين پديده، خودش خودش را اثبات مي‌کند. همين‌که وجود دارد و حيات دارد و روي پا ايستاده، خودش را اثبات مي‌کند.

 نظريه پراگماتيسم‌ها در نظريه‌هاي گفتماني هم عقبه دارد. در بحث‌هاي گفتماني، دعواها دعواهاي تئوريک و نظري و برهان و استدلال نيست.  حال کدام توانسته خودش را در سطح گسترده‌تري تبديل در قالب يک جريان واقعي بيروني تحقق اجتماعي پيدا کند، يعني پديده ولايت‌فقيه يا رهبري چون به اين دلايل تبديل‌شده، مسئله آن ديگر عوض‌شده و مباني فقهي آن نقد و بررسي نمي‌شود، اين‌طور نيست نمي‌توان گفت آنجا مشکلش را حل کرديم و پاسخ ترديدکنندگان را داديم و آن‌ها عقب‌نشيني کردند و پرونده‌اش را بستند.  ولايت‌فقيه، خودش را در عمل اثبات کرد، ديگرکسي در اينکه از کجا آمده، مباني‌اش چيست و بديل بهتري داشت يا نداشت، بحث نمي‌کند و فقط به عملکرد و به پيامدها و آثارش نگاه مي‌کند. من مي‌خواستم بگويم، ما که به اين فضا منتقل شديم، به اين معني نيست که حوزه‌ها دست‌بردارند و اصلاً روي اين مباني مطالعه و تحقيق نکنند و خيالشان راحت باشد که ما اين مشکل را حل کرديم و تمام مخالفان و ترديدها از صحنه خارج‌شده، بلکه آن‌ها دوباره برمي‌گردد. پس بايد اين آمادگي وجود داشته باشد که درباره اگزيوم­هاي قطعي‌تر از اين هم باز ترديد شود. بنابراين حرف من اين  نبود که بايد به‌سادگي از آن ماجرا گذشت، بلکه خواستم واقعيت را توصيف کنم و مجوزي به جامعه شناسان اين پديده بدهم که اين پديده، 37 ساله است و امروزه وقت آن است که جامعه شناسان درباره آن گفت‌وگو و بحث کنند. در اوايل انقلاب، ما محلي از اعراب نداشتيم و جامعه‌شناسي نمي‌توانست در آن عرصه حرفي بزند و درواقع حرفي نداشت و فقط. يا متکلمين يا فقها يا فلاسفه بايد بحث مي‌کردند، ولي الان جامعه‌شناسي بحث‌هاي جدي مي‌تواند بکند.

گفته شد به دستگاه نظري وبر ايرادهاي زيادي گرفته مي‌شود. من منکر اين سخن نيستم؛ کدام نظريه بدون ايراد است، آن‌هم نظريه‌اي که صد و خرده‌اي سال از آن مي‌گذرد. نظريه وبر، نظريه کهنه‌شده‌اي است، اما قابليت‌هايي هم دارد. اين قابليت‌ها به ما اين امکان را مي‌دهد که از آن استفاده کنيم. برخي توصيه مي‌کنند که ما ادبيات ديني خودمان را مفهوم‌سازي کنيم و با اين مفاهيم به بحث برويم. اين کار را نمي‌شود يک‌دفعه کرد، بايد اول در اين محافل به اسم جامعه‌شناس و در هر مقامي و کسب اعتبار کنيد و اجازه صحبت پيدا کنيد، بعد به خودتان جرئت بدهيد که اين‌ها را نقد کنيد، يعني به بحث درباره اعتبار و جامعيت و قابليت‌هايش بپردازيد، بعد اگر توانستيد، نشان دهيد که اين نظريه وبري و اين مفهوم وبر، قابليت‌هاي لازم را ندارد و توانستيد نه‌تنها در محافل شخصي و خصوصي بين هم‌فکرهايتان، بلکه در محافلي که با همين مفاهيم عام مرتبط هستند و اعتبارشان را در اين محافل قبول دارند، اگر توانستيد نقدهاي جدي به نظريه وبر ايجاد کنيد، در اين شرايط، زمينه و فضاي ذهني آماده مي‌شود که يک مفهوم غني‌تر و قوي‌تر و پربارتر و جامع‌تر از ادبيات ديني يا از ادبيات فارسي به‌جاي آن گذاشت و آن را جا انداخت. اين‌گونه نيست که بگويم من از اول نمي‌خواهم حرف‌هاي وبر را بشنوم و بگويم. البته شما(اساتيد جامعه­شناسي) که هميشه سرکارتان درباره وبر و دورکيم است، اينجا هم بد که نمي‌شود آن نقد را بررسي کنيم. و بايد از اين مسير برويم، صحنه‌اي است که آن‌ها برايش اعتبار ايجاد کردند. به نظر آقاي پارسانيا، وبر نزديک‌ترين ادبيات را به لحاظ تئوريک، با گرايش‌هاي ما دارد. چرا؟ چون به ارزش‌ها اهميت داده و ارزش‌ها را موضوع مطالعه قرار داده و يک باب مهمي وبر بازکرده که البته نمي‌خواهم آن را مقدس کنم. او عقلانيت ارزشي را در کنار عقلانيت معطوف به هدف، مطرح کرده است. آيا ما جرئت آن را داشتيم؟ ما از اين نظريه وبر با هر اعتقادي که داشته، مي‌توانيم استفاده کنيم و از اين مدخل وارد شويم و آن را نقدش کنيم. بعد که فضا آماده شد و پذيرفتند که اين نظريه کاستي‌هايي دارد و کهنه‌شده است(به اين معنا که مي‌تواند واقعيت جوامع غربي را پوشش بدهد، ولي براي اينجا کافي نيست) حالا ما بايد يک بديلي را در يک چنين فضاي آماده‌شده‌اي عرضه کنيم. فکر مي‌کنم دوستان هم از همين مسير، به دنبال علم ديني هستند و به نظريه‌سازي اسلامي مي‌پردازند و منطقشان اين است که البته من با آن موافق نيستم.

من در باب کاستي‌هاي نظري وبر هم، گفتم که مشکل مفهومي دارد و ولايت‌فقيه هم تا جايي مي‌تواند اين مفهوم را برساند. مفهوم مي‌تواند از پوشش اين رهبري بربيايد، ولي از جايي به بعد نمي‌تواند(داراي نقصان هاي مفهومي و نقصان هاي نظري است که الان مجال پرداخت به آن نيست) براي مثال، رهبري حضرت آقا در دوره تثبيت، ناقض و مبطل نظريه وبر است. نمي‌شود از اول وبر را در نظر نگيريم و بگويم خودمان انواع نظريه‌پردازان را داريم، بلکه بايد نقدش کرد و بعد گفت که اگر اين مناسب نيست، يک نظريه ديني و اسلامي با آن بسازيم. من در هر دو باب، با دوستان، هم‌عقيده هستم. نظريه‌هاي وبر، کاستي مفهومي و نظري دارد، اما تااندازه‌اي فقط از اين مدخل مي‌شود استفاده و شروع کرد و جلو آمد و از يکجايي به بعد آن را کنار مي‌گذاريم.

 کاريزما درباره مناسبات است و بيشتر به سويه­ي پيروان نظر دارد، درعين‌حال اين‌گونه نيست که هيچ نظري درباره سويه­ي رهبر نداشته يا هيچ اشاره‌اي نکرده باشد. يکي از مشخصات رهبري کاريزما اين است که از جنس رهبري سنتي نيست، يعني مبناي شکل‌گيري اين رهبري، سنت و وراثت نيست. دوم مشخصه رهبري کاريزما اين است که مبناي شکل‌گيري اين رهبري، قانون و مسير تصميم‌گيري‌هاي قانوني و حقوقي هم نيست. نکته ديگري را هم من اضافه مي‌کنم که وبر نگفته و از جنس محبوبيت‌هاي ناظر به هنرمند و هنرپيشه و فوتباليست و مانند آن‌ها هم نيست چرا که اين‌ها هم درهرصورت، يک کاريزمايي در اطراف خودشان شکل مي‌دهند و حتي از جنس جريان فاشيست‌ها هم نيست که در اطراف هيتلر يا موسيليني جمع مي‌شوند و توده‌اي را در اطراف او شکل مي‌دهند. اين را از ادبيات نظري وبر مي‌توان به دست آورد. بنابراين، بحث کاريزما ناظر به مناسبات است. درواقع يک امر سابجکتيو و ناظر به کنشگران و نيز بيشتر ناظر به پيروان است، اما اين‌گونه نيست که در باب آن‌سوي ماجرا هيچ سخني نگفته باشد. درباره صفات رهبري بحث نکرده، اما با اشاراتي مي‌شود تشخيص داد که اين ويژگي‌ها در رهبري که کاريزما در اطراف او شکل مي‌گيرد، ويژگي‌هاي فضيلتي است، بااينکه خود وبر اسم فضيلت را نياورده است. درواقع، وبر در اين چهارچوب‌ها بحث نکرده، اما کسي ويژگي‌هايي از انسان‌ها را که ويژگي‌هاي فضيلتي آرماني است، داشته باشد، چنين رهبري مي‌تواند صورت کاريزماتيک پيدا کند و بنابراين، در جريان‌هاي ديني، آن عنصر را مي‌يابد. پس اين‌گونه نيست که نتوان از اين ادبيات براي نزديک شدن به چيزي که ما البته در ذيل رهبري ولايت‌فقيه از آن ياد مي‌کنيم، استفاده کرد.

البته مبتني بر عواطف هم نيست. من نظر آقاي دکتر پارسا را نمي‌دانم اگر درست فهميده باشم، گفت که کاريزما مبتني بر عواطف است، درحالي‌که کاريزما ابتناي بر عواطف ندارد. اگر از آن چهارگانه وبر را در اينجا استفاده کنيم، چهارگانه کنش‌هاي عادتي و عاطفي و عقلانيت معطوف به ارزش و معطوف به هدف، مي‌توانيد رهبري عقلاني و حقوقي را از جنس عقلاني بدانيد. همچنين مي‌توانيد رهبري سنتي را از جنس عادتي تلقي کنيد. اين رهبري، چيزي بين عقلانيت معطوف به ارزش و عواطف است، يعني اينجا فقط بحث هيجان‌ها با آن ويژگي‌هايي که گفتم تعيين‌کننده نيست، بلکه اينجا ارزش‌ها تعيين‌کننده رهبري کاريزما هستند، ارزش‌هايي که اين جامعه مي‌پذيرد اين ارزش‌هاي مي‌تواند به هر شکلي و هرگونه اي باشد، اما آن چيزي که يک رهبر را براي يک جمعيتي از انسان‌ها محبوب مي‌سازد و نفوذ کلام به آن مي‌بخشد و نيز ارزش‌ها و آرمان‌هايي را که جامعه، طالب آن است و آن رهبر در مسير اين ارزش‌ها و آرمان‌ها حرکت مي‌کند، اين را مي‌شود از ادبيات نظريه وبر به دست آورد. پس رهبري، رهبري هيجاني نيست.

  گفته شد درباره دوره تثبيت، ترديدهايي وجود دارد، بله اين‌يکي از بحث‌هايي است که ايرادهاي فراوان مي‌شود بر آن وارد کرد. من يکي از بحث‌هايم، بيان دلايلي براي اثبات دوره تثبيت بود و در آن به دو چيز اشاره کردم بنده ادعا کردم در دوره تثبيت برخلاف نظريه آقاي وبر (که مي گويد: رهبري کاريزماتيک براي دو دوره­ي پرالتهاب فروپاشي و استقرار هست) دوره تثبيت يعني دوره متعارف؛ دوره‌اي که اوضاع بر يک‌روال عادي برگشته. پس نه دوره فروپاشي پرالتهاب است، نه دوره استقرار، بلکه همچنان بخشي از التهاب‌ها تداوم دارد. دوره تثبيت، دوره‌اي است که از اين دو مرحله پرالتهاب عبور کرده است. پرابلم ما کجاست؟ مي‌گوييم: حضرت آقا به دوره تثبيت تعلق دارد و درعين‌حال، رهبري‌اش کاريزماتيک است. براي اينکه اين پرابلم را نشان دهيم، دو چيز را بايد اثبات کنيم: يکي اينکه ما در دوره تثبيت به سر مي‌بريم، دوم اينکه رهبري حضرت آقا رهبري کاريزماتيک است.

 من براي دوره تثبيت اشاراتي داشتم مبني بر اينکه: بعضي معتقدند تدوين و تصويب قانون اساسي در يک کشور، يک حکومت جديد يعني همان حکومت بعد از پيروزي انقلاب ما را وارد دوره تثبيت مي‌کند. ما اين تجربه را کمتر از يک سال بعد از پيروزي داشتيم. بعضي بعد از شکل‌گيري نهادهاي جديد قانوني را دوره تثبيت مي‌گويند. براي مثال آخرين نهاد قانوني جديد مجلس در سال 59 بود که بارأي گيري تشکيل داديم، يعني حدود يک سال.  بعضي‌ها به پذيرفته شدن و حاضر شدن نمايندگان رژيم جديد در محافل بين‌المللي را دوره تثبيت مي‌دانند. بايد توضيح داد که درست است در مهر 59 سخنراني شهيد رجايي در سازمان ملل را داشتيم، همين‌که آقاي شهيد رجايي را به‌عنوان رئيس‌جمهور يک حکومت جديد پذيرفتند تا به‌عنوان نماينده ايران سخنراني کند، به نظر بعضي‌ها اين نقطه، نقطه تثبيت است، يعني جدا کردن مرز دوره استقرار با اين وقايع. برخي به پايان درگيري‌هاي ناشي از انقلاب اشاره مي‌کنند  درحالي‌که چنين چيزي هرگز در مورد ما صدق نمي‌کرد، ما هنوز هم تاوان درگيري‌هاي دوره انقلاب را مي‌دهيم، يعني ما هنوز هم گرفتار اين ماجرا هستيم؛ اين تاريخ ندارد، رويدادهاي قبل، تاريخ داشت. برخي‌ها از فروکش کردن حرارت‌هاي انقلابي، مثل خاتمه جنگ، مثل مرداد 67، مثل رحلت حضرت امام در خرداد 68 و يا بر سرکار آمدن دولت سازندگي را دوره تثبيت مي‌گويند. همه اين‌ها مي‌تواند باشد، ولي من فکر مي‌کنم اگر اين‌ها را تا حدي بپذيريم و کنار بگذاريد، چيزي که بسيار تعيين‌کننده است، تغيير رهبري است؛ يعني تغيير از رهبري که هدايت‌گر انقلاب بود و نظام را شکل داده بود به رهبري جديد. اتفاق جانشيني در رهبري، اتفاق بسيار مهمي است. بخشي از نظريه وبر هم ناظر به همين اتفاق جانشيني است. او مي‌گويد کاريزما به شخص تعلق مي‌گيرد و چون به شخص تعلق مي‌گيرد، در جانشيني و در اتفاق نقطه جانشيني، کاريزما از بين مي‌رود؛ کاريزما چون به منصب تعلق نمي‌گيرد، بلکه کاريزما به شخص تعلق مي‌گيرد. ما با مسئله جانشين، منصب را اشغال مي‌کنيم، يعني کسي را روي منصب قبلي مي‌گذاريم. در ضمن کاريزماي حضرت امام و ديگر کاريزماها همه در ظل سايه حضرت صاحب هستند و به اعتبار او همه‌شان واجد کاريزماي بالقوه هستند، درحالي‌که نمي‌شود ماجرا را اين‌گونه حل‌وفصل کرد. اين کاريزما بايد يک‌جوري در اين مرحله جانشيني اتفاق بيفتد، درعين‌حال که به شخص انتقال پيدا نمي‌کند، در يک فرايندي اين کاريزما دوباره شکل‌گرفته است.

کاريزماي حضرت امام، به حضرت آقا منتقل نشده، بلکه کاريزماي حضرت آقا از آن خودش است. اين را هم منکر نمي‌شوم که در نسبت بين شخص و منصب که گفتم در امام، شخص بود که به منصب اعتبار بخشيد و در حضرت آقا برعکس بود، معتقدم هر دويشان اعتبارشان را از دين مي‌گيرند. درواقع، هر دوبخشي از اعتبارشان را از دين گرفتند و اين مسئله در مورد هردوشان مشترک است. ما بايد در نقطه تمايز عنصر اثرگذار را پيدا کنيم. به اعتقاد من، عنصري که مرز بين دوره استقرار و تثبيت را از هم جدا کرد، دوره انتقالي رهبري حضرت امام به حضرت آقا بود. مي‌دانيد که اين دوره انتقالي، از آن برهه‌هايي است که بسيار مستعد براي اين است که نظام دوباره از هم فروبپاشد، يعني يکي از بزنگاه‌هايي است که ديگران مترصد هستند از اين موقعيت استفاده کنند. همين‌که توانستيم اين موقعيت را و اين نقطه را با کمترين هزينه منتقل کنيم، اين نشان‌دهنده اين است که ما در دوره تثبيت به سر مي‌بريم. اين دوره تثبيت، به اين معني نيست که ما ديگر هيچ مشکلي نداريم و همه اوضاع روبه‌راه است، نه، بلکه دوره تثبيت، اقتضائات و مسائل خاص خود را دارد، به‌ويژه در يک حکومت ايدئولوژيک و آرماني مثل نظام ما؛ بنابراين، مشکلاتش به قوت خودش باقي است، اما ما ديگر جا افتاديم و يک حکومت تثبيت‌شده هستيم. با اين نقطه‌اي که عرض کردم و آن  در حدود ده سال پس از پيروزي انقلاب، معقول است که يک دوره استقرار ده‌ساله، براي شکل‌گيري يک نظام جديد بگذرد، براي اينکه خودش را درصحنه جهاني اثبات کند. بر اين اساس، دوره تثبيت به اين اعتبار، قابل دفاع است، يعني انتقال رهبري از حضرت امام به حضرت آقا.

همچنين گفته شد ما چرا اصلاً دور اين سه‌گانه‌ها مي‌گرديم. من انگيزه‌هاي آقاي خيري را بيشتر مي‌پسندم، انگيزه‌هاي ديني که ما بايد در هر زمينه‌اي اول تلاش کنيم ببينيم ادبياتي يا نظريه مفهومي مناسبي در دين‌داريم که آن را پيش ببريم که مکانيزمش و مراحلش را عرض کردم، چيست. بايد درست عمل کرد. مطالعات اجتماعي هم براي همين در قم تشکيل‌شده، اما از راه و از فرايند خودش بايد اقدام کرد. اين فرايند، يک فرايند منطقي تدريجي سنجيده و حساب‌شده دارد و بي‌مهابا نبايد اقدام کرد. مي‌گويند چرا از آن سه‌گانه استفاده مي­کنيد؟ و از  آن مرحله‌بندي حضرت آقا استفاده نکنيم؟ من هم به اين قائلم، ولي آن مرحله‌بندي در دل دوره تثبيت هست، يعني در دوره تثبيت که شما قرار گرفتيد، مي­توانيد ز مرحله­ بندي حضرت آقا استفاده کنيد؛ درواقع، به شکلي درون دوره تثبيت جزو اين ماجراست. حالا بايد تلاش کنيم جامعه را ديني کنيم و بعد ان­شاءالله تمدن ديني و مانند آن ظهور کند. بنابراين، نافي هم نيستند؛ اين‌ها در درون هم و مکمل هم هستند.  ضمن اينکه ما اگر مي‌خواهيم اين دين را و اين ادبيات را و اين عقبه را جهاني کنيم، نمي‌توانيم بيگانه با آن ادبيات حرکت کنيم، بايد در دل آن ادبيات برويم و آن‌ها را هم نقدش کنيم و ناکارآمدي و ضعف‌ها و کاستي‌هايش را نشان دهيم و بعد بديل عرضه کنيم. پس من مي‌پذيرم، معتقدم، ولي مسير را بااحتياط و سنجيدگي بيشتري حرکت کنيم.

درباره عنصر تدبير هم من نگفتم رهبري در تدبير خلاصه مي‌شود. من فرصت نکردم مقدمات مربوط به افلاطون و فارابي و نظريه‌هاي فقها در باب مراجع ديني و رهبران ديني را مطرح کنم و بعد بگويم که اين مجموعه و اين منظومه، عنصر و شاخص تمايز بخش آن، تدبير است. اين تدبير، همينطور رها نشده است بلکه با مجموعه‌هايي در ارتباط است. در مقام تعريف هم تدبير، تعريف خيلي ساده و سليسي دارد و آن، تصميم‌گيري است. تدبير، يعني اينکه رهبري بتواند تصميم‌گيرنده باشند. حال بنيان‌هاي اين مباني و اين تصميم‌گيري چيست؟ بايد گفت: اصول، اهداف و مقتضيات و نظر به‌واقع بنيان‌هاي تصميم‌گيري هستند، و اينکه واقعيت چيست و چه اقتضا و شرايطي دارد و مصالح کدام است. درباره اينکه تدبير ديگر لابشرط نيست، بايد گفت: بله، يک معناي تدبير، اين است که همه ما از صبح تا شب تدبير مي‌کنيم، همه رهبران و سياستمداران عالم تدبير مي‌کنند، کري تدبير مي‌کند، ظريف تدبير مي‌کند و همه تدبير مي‌کنند. بحث من تدبير مبتني بر اين مباني است، يعني اصول؛ اينجاست که با بعضي از تدبيرها مشکل‌داريم که اصول را نديديد، شما تدبير کرديد. يا اصول کسي ديگر را ديديد يا اصول ديگري که ما قبول نداريم، ديديد. بنابراين، من تدبير را لابشرط معني نکردم، مفهومش هم کاملاً روشن است و خيلي پيچيدگي ندارد. نکته ديگر هم در اين چهار عنصر، به‌طور دقيق‌تر اينکه، تدبير، منبعث از اين چهارعنصر است.

 بحث ديگري هم هست که من اشاره نکردم و آن شخصيت خود رهبر و ويژگي‌هاي شخصي است. بعضي‌ها مي‌خواهند تفاوت بين حضرت آقا در يک تصميمي با حضرت امام در يک تصميمي درباره يک جنبه ديگر را به شخصيت‌هاي متفاوت اين دو رهبر بزرگوار مربوط کنند، درصورتي‌که اين‌گونه نيست. اتفاقاً اگر اين‌گونه باشد و رهبران بر اساس اين اصول حرکت کنند، ويژگي‌هاي شخصيتي، تنازل پيدا مي‌کند شما هيچ‌گاه در باب ائمه معصوم(ع) نمي‌توانيد بگوييد امام حسن(ع) صلح کرد و يا امام حسين(ع) جنگيد به سبب تفاوت‌هاي شخصيتي‌شان است. درواقع، ما چنين اجازه‌اي را به خودمان نمي‌دهيم  چون "کلهم نور واحد" را پذيرفتيم؛ چون آن‌ها معصوم‌اند، اما در مورد رهبران غير معصوم هم، اين نکته صدق مي‌کند، چرا که ويژگي‌هاي شخصيتي افرادي از اين سنخ، براثر همان عمل کردن در چهارچوب، تقليل پيدا مي‌کند، چنان‌که علي‌القاعده عمل کردن در چهارچوب ذکر شده باعث مي‌شود بين شخصيت‌هاي دو تا مؤمن تفاوت‌ها ديگر شايان توجه نباشد. ما آنجايي متأثر ويژگي‌هاي رواني و شخصيتي خودمان هستيم که متأثر از مکتب نباشيم. اگر شما متأثر از مکتب باشيد، ديگر تأثيرهاي شخصيتي کاهش پيدا مي‌کند. البته نمي‌گويم به‌طور مطلق مرتفع مي‌شود، بلکه به هر ميزاني که آن عوامل اثر گذاشتند، اين عامل پنجم، اثرش کاسته مي‌شود. در مورد حضرت امام و حضرت آقا ما اين را مي‌بينيم که اين‌گونه است، يعني شما شخصيت اين‌ها را نمي‌بينيد، مباني، اصولش و اهدافشان را مي‌بينيد.

من منکر نقش دين در کاريزما نيستم؛ به نظر من هم شخص و هم منصب، در کاريزما اعتباردارند.


 دکتر پارسانيا: 

همان‌گونه که مسئله کاريزما ناظر به آن شخصي نيست که کاريزما دارد، يعني در ظرف بياني سابجکتيو هست، در ظرف تعاملات و ارتباطات هم هست.

ازنظر دکتر شجاعي زند، جنبه فرهنگ را نمي‌توان در کاريزما ناديده گرفت، اما کنش عاطفي در آن قوي‌تر است، نه اينکه ابعاد ديگر نيست، بلکه  آن‌هم قوي‌تر است و بستر فرهنگي دارد، يعني اگر آنجا فرد و کنش عاطفي مي‌تواند تحقق پيدا بکند، بر اساس ظرفيتي است که  فرهنگ در جاي خودش به فرد مي‌دهد. اينجا هم صورت ديگري دارد و ما نياز داريم اين را واکاوي کنيم.

 

ـ دکتر شجاعي زند:

بايد بگوييد اگر عواطف حاکم است، چرا سلبريتي­ها را در اين کاريزما نياورده؟ و چرا هيچ اشاره‌اي به آن نمي‌کند؟ پاسخ اين است که چون اينجا کاملاً عنصر عاطفي است، اما آنجا اصلاً رهبري است. رهبري، با محبوبيت فرق مي‌کند. رهبري بايد پايه‌هايش قدري بنيادي‌تر باشد. در يکجا سنت و عادت است و براي دوره‌هاي گذشته به‌ويژه بنيان قوي دارد. در يکجا قانون و حقوق هست، چارچوب‌هاي توافق شده و قراردادهاي اجتماعي هست و بنيان قوي دارد. اينجا هم يک بنيان نزديک به آن مي‌خواهد در حد و اندازه آن، بلکه قوي‌تر؛ چون اصلاً متعلق به شرايط ملتهب است. بنابراين، نمي‌تواند عواطف صرف اينجا تعيين‌کننده باشد. به‌خصوص وبري که به ارزش‌ها و عقلانيت ارزشي اعتبار جدي مي‌دهد، نمي‌تواند ناديده بگيرد. پس رهبري کاريزماتيک، يک رهبري فضيلت محور و آرمان محور است؛ آرماني و فضيلتي که فرهنگ و بدنه اجتماعي، به آن وابسته است.

 

ـ دکتر پارسانيا:

وبر کاريزما را در آنجا واقعاً به صورتي درمي‌آورد که تداوم آن در عمل، با عبور از شخص آن را نقض مي‌کند. حال اين چه ظرفيت و بستر فرهنگي است که در عمل نشان مي‌دهيم کاريزما تداوم يافتني بوده است؟ يعني بايد به‌گونه‌اي کاريزما را تفسير بکنيم که قوامش برمدار شخص، در مسئله کمرنگ‌تر بشود. اين هم که قوامش برمدار شخص مي‌شود، اگر خود وبر به آن توجه نداشته باشد، به‌يقين از بستر فرهنگي‌اش بر خواسته است که اين توجه، کمابيش در کار او هم ممکن است حضورداشته باشد.

ـ دکتر شجاعي زند: 

تداوم نداشتن آن را ناظر به نسبتش با شخص نمي‌بيند، بلکه نسبت از بين رفتن آن شرايط را مي‌بيند، يعني آن شرايط، ديگر آن شرايط نيست.

ـ دکتر پارسانيا:

حتي اين نکته را که چطور کاريزما در آنجا با يک شرايط بحراني يا مسائل ديگر، اين‌قدر زودگذر مي‌آيد، آن‌هم با آن بستر بايد به‌دقت واکاوي کنيم. البته اين، تصرفي است که انجام مي‌شود و بعيد مي‌دانم رويکرد خود وبر هم اين باشد و داعيه اين را بکند تحليل وي درباره به آن جامعه، تعميم‌پذير است. درواقع، او با توجه به اينکه مطالعاتش يونيک است و فرهنگ زمينه اي خاصي را دارد، اگر اين کار را کرده باشد، خطاي نظريه اش نيست، بلکه خطاي شخص خود اوست که در اين مسئله رخ داده و خودش هم نبايد توقع داشته باشد که آن نظريه، تعميم پذير به يک بستر فرهنگي ديگري باشد. فکر مي کنم يک عرصه ورود خوبي است براي اينکه اين بحث پرورش پيدا کند و متناسب با آن بحث شود، اگر نظريه وبر آفت هايي داشت که به نظرم دارد و يکي دو دهه به صورتي، بر کنش سياسي و اجتماعي ما اثر گذاشت، شتابزدگي در اين استفاده بود و بدون تصرف، شبيه‌سازي‌اي در قضيه انجام شد و اين آفت‌ها مانع از اين نمي‌شود که ما استفاده به‌مراتب بهتري از وبر داشته باشيم.

 

 



2012-2004 @ حقوق مطالب، تصاوير و طرح قالب براي سايت انجمن مطالعات اجتماعي حوزه علميه قم محفوظ است