نشريه

آثار - منابع

عضويت

ارتباط با ما

جستجو

  • امام صادق(عليه السلام): «هيچ كس نيست كه تكبّر ورزد، مگر بر اثر خوارى و حقارتى است كه در خود مى بيند الکافي»
  • پيامبر اكرم(صل الله عليه و آله): «هر کس از گروه مسلمانان جدا شود بر مرگ جاهليت بميرد نهج الفصاحه»
  • اميرالمومنين(عليه السلام): «زكات دانش، آموزش به كسانى كه شايسته آنند و كوشش در عمل به آن است غرر الحکم »
  • امام صادق(عليه السلام): «سجده بر تربت حسين (عليه السلام) حجابهاى هفتگانه را پاره مى‏ كند مصباح التمهجد»
  • امام صادق(عليه السلام): «جايگاه قبر امام حسين (عليه السلام) درى از درهاى بهشت است کامل الزيارات»
  • امام صادق(عليه السلام): «هر كس دوست دارد روز قيامت، بر سر سفره‏ هاى نور بنشيند بايد از زائران امام حسين (ع) باشد وسائل الشيعه»
  • اميرالمومنين(عليه السلام): «بر نقصان معنوي يک انسان همين بس که خويشتن را بزرگ پندارد غررالحکم»

نشست علمي«درآمدي بر موضوع شناسي در فقه اجتماعي»

نشست علمي با موضوع« در آمدي بر موضوع شناسي در فقه اجتماعي» با سخنراني استاد محترم جناب حجت الاسلام دکتر حسن غفاري فر عضو هيات مديره انجمن و با دبيري برادر بزرگوار جناب حجت الاسلام سيد حامد شريعتمداري در سالن همايش هاي انجمن هاي علمي حوزه برگزار گرديد.





بسمه تعالي

 - جناب آقاي حامد شريتمداري

پيش درآمد اين نشست از حدود دو ماه پيش شروع شده است. اصل موضوع در اين است که موسسه موضوع شناسي فقه، همکاري خود را در کارگروه علوم اجتماعي با انجمن علوم اجتماعي حوزه در اين مرکز شروع کرد. حلقه فقه اجتماعي، بنابر رسالت خود که ايجاد ارتباط دانشي بين علوم اجتماعي و فقه است، با اين موسسه همکاري را شروع کرد و يکي از مباحثي که ما در آن موسسه به آن نياز داشتيم و مطرح شد، بحث موضوع شناسي در فقه اجتماعي بود.در واقع بايد بررسي مي شد که آيا مباني خاصي در فقه اجتماعي وجود دارد که ما بتوانيم به عنوان مباني موضوع شناسي در فقه اجتماعي آن را به کار ببريم يا خير؟ اينها گاهي به لحاظ فقهي- اصولي و گاهي به لحاظ مباحث خود علوم اجتماعي، مي‌تواند متفاوت باشد.

بنابراين، از استاد بزرگوار، جناب آقاي دکتر غفاري فر که به حق از سال ها پيش اين حلقه را  راهنمايي وبراي آن برنامه ريزي کردند و به دوستان کمک کردند تا در اين حلقه فعال باشند، درخواست کرديم که در اين موضوع، ديدگاه خوديش را با انديشه قوي و خوب خود بيان کند.آقاي دکتر غفاري فر که هم در علوم حوزوي سرآمد است و هم در علوم اجتماعي جزو اساتيد بارز علوم اجتماعي است، در موسسه امام خميني(ره) و در دانشگاه باقرالعلوم(ع) و موسسه امام رضا(ع) و جاهاي ديگر نيز فعاليت پژوهشي دارد.

در حوزه موضوع شناسي، منابع متفاوتي وجود دارد مانند: کتاب موضوع شناسي در فقه از آقاي فرحناک، چاپ پژوهشگاه فرهنگ و علوم اسلامي.اين اثر، ديدگاه هاي انديشمندان اين حوزه را گردآوري کرده است. او ضمن نقل در ابتدي کتاب حدود صد صفحه نظر خود را در کنار مطالب برگرفته از ديدگاه هاي اساتيد در مصاحبه را هم آورده و مصاحبه ها در پايان کتاب را نقل کرده است. 

از استاد بزرگوار، آقاي غفاري فر مي خواهيم که بحث خود را شروع کند، و در ادامه از مطالب حاضران در جلسه استفاده مي‌کنيم و اگر سوال و نقدي به هرکدام از آن بزرگواران داشته باشند، فرصت مي‌دهيم که نظر خود را بيان کند و در آخر هم زماني را به استاد مي‌دهيم که  بتواند پاسخگوي پرسش ها باشد.

- آقاي غفاري فر:

أعوذبالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين، إنه خير ناصر و معين و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين.

«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ إِنَّا أَعْطَينَاكَ الْكَوْثَرَ. فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ. إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ».

أيام ميلاد پيامبر اعظم عليه صلوات المصلين و الملائکه اجمعين است وآن بزرگوار مصداق واقعي و اتم انسان کامل، بلکه مخاطب اصلي «لولاک لما خلقت افلاک» است؛ اين ايام را تبريک ميگويم.

يکي از بزرگان اخلاق و تفسير در راديو معارف به نکته جالبي اشاره کرد و گفت که شما هرگاه و هر جايي که نماز مي‌خوانيد، شأن پيامبر آن قدر عظيم است که آن را با عبارت «السلام عليک.. »در کنار خداوند ذکر و پيامبر را «حي» خطاب مي­کنيد. شما همچنين  در زيارتنامه حضرت معصومه(س) يا اهل بيت(ع) به انبيا هميشه به صورت غايب سلام مي‌دهيد، ولي وقتي به پيامبر اکرم(ص) مي‌رسيم، تخاطب، تخاطب حضوري است .

 در روايتي از امام صادق(ع) آمده است که وي وقتي نام مبارک پيامبر(ص) را مي‌آورد، حالت تعظيم داشت و آهسته آهسته مي‌گفت محمد، محمد، محمد و سرش را تا نزديک زانويش پايين مي‌آورد و تا اين حد براي پيامبر(ص) شأن و منزلت قائل بود.

 برگزاري نشست عمومي و رسمي و طرح بحث در حوزه فقه اجتماعي با محور قرار دادن موضوع شناسي فقه اجتماعي در اين ايام مبارک را به فال نيک مي‌گيريم؛ اگرچه بحث فقه اجتماعي را سال‌ها به کمک دوستان پيگيري مي‌کنيم .

درضمن اين تعريف و تمجيد جناب آقاي شريعتمداري از من، نشانه لطف و نظر بزرگوارانه اوست.

 در واقع دوستان، با همت خود ضمن همه کاستي‌ها در امکانات، کار را از ابتدا تا امروز با  موفقيت پيش بردند. پيش از شروع بحث، اين را به عنوان نقطه اميدبخش براي دوستاني که در حلقه هاي ديگر فعال اند و علاقه مند به کار دسته جمعي هستند، مي‌گويم که کارهاي علمي، هميشه حوصله مي‌خواهد. از طرف ديگر هم اشتباه تصور نکنيم که همه زندگي ما کار در اين گونه حلقه هاست بلکه يک کار اصلي اما در حاشيه است. حالت پارادوکسيکال دارد و مثل سهلِ ممتنع است، يعني از يک طرف هرکدام از ما در يک تخصص، تمام عمر را مي‌خواهيم بگذاريم که به اين نقطه اوج برسيم. اما اين را بايد در گوشه اي کم کم پرورش بدهيم. به اين صورت که ابتدا نشا، بعد وجين و بعد هرس کنيم تا پس از سال‌ها نتيجه بدهد. در اين بخش، حلقه فقه اجتماعي هم اين گونه است، يعني تمام همت و هدف ما در اين حلقه اين است که به دنبال برجسته سازي و گريم کاري افراد خاصي نيستيم، بلکه به خودي خود، پس از چند سال کار علمي، دوتا سه مقاله تهيه مي شود که معرف همه افراد فعال در انجمن و افکار و تلاش آنهاست. بايد عرض کنم بزرگاني مثل جناب استاد پارسانيا و آيت الله صادق لاريجاني، تنها در همين سه تا چهار سال اخير در اين حوزه فعاليت ندارند، بلکه در اوايل دهه 70 خدمت استاد پارسانيا در موسسه امام خميني(ره) در دوره عمومي جامعه‌شناسي مي خوانديم، يعني 25 سال پيش او مدرس بود و ما فرارگير درس وي بوديم در سال 70 و 71 نيز ما در خدمت آيت الله صادق لاريجاني هم مباحث اصولي را که امروزه مطرح مي‌کنند، فرا مي گرفتيم. او با جمعي از افراد که حالا برخي از معاونان او هستند و تعدادي هم از استادان برجسته در رشته‌هاي کلامي اند در سال 70 و 71 در همين مدرسه وليعصر بودند. آنها به صورت ناشناس بحث خود و ايده هاي را مطرح مي‌کرد تا به نتيجه برسد. بزرگان ديگري مثل حضرات آيات، علامه جوادي و علامه مصباح نيز جايگاه خود را دارند. پس در بررسي اين بحث‌ها تا حدي صبوري نياز است. فعاليت مديريت انجمن‌ها هم خيلي مهم است. اين گونه کارها به هيچ وجه فردي نيست، يک کار صددرصد جمعي است.

بعد از شروع مباحث فقه اجتماعي در حلقه فقه اجتماعي انجمن علمي مطالعات اجتماعي حوزه، گام دوم، ارتباط با موسسه موضوع شناسي بود که چندين ميز دارد. ميز موضوع شناسي فقهي، اقتصادي، سياسي و اجتماعي. از استاد بزرگوار، آقاي آقاجاني هم خواستند که اين ميز را اداره کنند و اين اتفاق خوبي بود. در حال حاضر چهار تيم يا چهار کارگروه در درون حلقه فقه اجتماعي راه­اندازي شده و مديريت يکي از آنها را آقاي طالبي، مديريت يکي را بنده، مديريت يکي را جناب استاد آقاجاني و يکي را استاد سيدصالح حسيني به عهده دارند.

 يکي از بحث هاي مطرح در موسسه فقه در حوزه، بحث موضوع شناسي است که به تناسب رشته ها به آنها توجه مي شود؛ مثل موضوع شناسي فقه اقتصادي، موضوع شناسي فقه اجتماعي، موضوع شناسي فقه سياسي و موضوع شناسي فقه و حقوق. در ضمن، سال‌ها نيز در حلقه فقه همين انجمن، بحث موضوع شناسي داشتيم و مطالب گوناگون مطرح مي شد.

 خلاصه اينکه بايد "موضوع شناسي فقهي" را از "موضوع شناسي اجتماعي" بايد تفکيک کنيم.

بدين منظور براي تفکيک «موضوع شناسي فقهي» از «موضوع شناسي اجتماعي» با مقدمه اي به سوي بحث مي رويم.

مخترع نقل شرعي

يک سري از موضوع ها از اختراع هاي شرعي است، يعني ماهيت و عناصر آن را شرع اعلام کرده است، مثل: نماز و روزه و حج. بنابراين، اگر شرع نبود، ما اين عنوان ها را نداشتيم. حالا اگر کسي بگويد «صلاه» به معني عام آن موضوع شرعي نيست، در جواب مي گوييم منظور ما «صلاه» خاص آمده در فقه است پس در تعريف «صلاه» فقها از عرف و غير متخصص در حوزه روايت و درايه کمک نمي گيرند.

شرع مقدس در تعريف نماز، براي وقتي که مکلف در حالت عادي است، مي‌گويد:" اوله التکبير و آخره التسليم"، يعني داراي پنج رکن است و واجبات يازده عنصر دارد که هيچ خدشه اي نبايد بر آن وارد شود. دقيقا سوره را براي شما تحديد کرده و حمد را براي شما تقييد کرده است. يعني نمي‌توانيد بدون حمد نماز بخوانيد: «لا صلاه الا بفاتحه الکتاب.» از سويي، سوره هم بايد سوره کامل باشد که همه اينها را تحديد و مشخص کرده است.

با اين حال، وقتي به دليل معاذير مکلف، مستثنيات نماز را مطرح مي کند اول اينکه به تناسب مکلفان، تفاوت قائل مي‌شود. اينکه مکلف از اقامه رکوع يا از اقامه سجده و يا از اداي کلمات عربي وغيره عجز از اقامه قيام دارد دوم اينکه بگويد ابتدا خود مکلف است آيا تعيين مي‌کند آيا مي‌تواند به رکوع برود يا خير، مي‌تواند به سجده برود يا خير.

يا حتي در فرض و حالت سلامت وعادي که مکلف بايد تمام عناصر را بياورد،براي مثال در  حالت عادي، با توجه به چگونگي اقامه از حيث سرعت و دقت، همين نماز منصوص، موقوف و مشخص،  متغير مي‌شود. باز در اينجا هم، سطحي از تغيير را به خود مکلف وا مي گذارد.

تا اينجا موضوع شناسي از زبان فقيه بايد انجام پذيرد.

  حال در همين احکام، با واژه اي مواجه مي‌شويم، مبني براينکه براي شناخت معاذير در فرض"مشکوک العذريه" بايد به عرف رجوع کرد. درواقع متعارف عرفي، يعني اينکه که نمازگزار در کجا رکوع را بايد نشسته انجام دهد و به زبان خيلي ساده بايد ديد مکلف به دنبال بهانه اي براي ترک تکليف است يا واقعا فردي در شرايط او را در عرف معذور مي گويند. اينجا نظر چه کسي ملاک مي شود؟ بدين ترتيب، موضوعي که ابتدا کاملا مخترع شرعي بود، يکباره پاي عرف براي بررسي آن به ميان آمده است. در اين مرحله، جاي پرسش است که آيا نظر جامعه شناس در اينجا موثري دارديا خير. پس در اينجاست مي توانيم  بين حيث فقهي موضوع از حيث اجتماعي آن تفکيک قائل شويم و حتي حيث تخصص‌ها را تفکيک کنيم. در اين بحث اخير، جايگاه و شأن جامعه شناس، شأن اديب است، نه شأن پزشک و مهندس.در واقع، ما با اجسام و اجساد کاري نداريم، ما با فرهنگ و نيز با فهم و برداشت‌ها و تلقي‌ها کار داريم، پس موضوع، مخترع شرعي است، در حالت عادي، اجزا و عناصر آن کامل است، اما در حالت غيرعادي، برخي از موضوع ها  به مکلف واگذار شده و حتي در حالت عادي، بخشي از چگونگي تحقق آن را به مکلف واگذار کرده اند. حال که در اينجا نوبت به مکلف مي‌رسد، يکباره پاي عرف هم به ميان مي‌آيد. وقتي هم عرف آمد، نقش جامعه‌شناسي پررنگ تر مي شود؟ البته بايد ديد جامعه‌شناسي به کدام عرف کار دارد؟ يعني اگر تخصص و کارشناسي اهميت لياقت،نقش جامعه‌شناسي هم مطرح مي‌شود يا خير؟

مخترع عقل يا تجربه عرفي

اما غيرمخترَع شرع  يا همان مخترع عرف؛ اعم از عرف عام يا عرف متخصص.البته به تعبير حضرت علامه جوادي که در درس زياد استفاده مي‌کردند، مبني بر اينکه عرف گيج مدنظر نيست، عرف کف اجتماعي مراد نيست. عرف فعال در بازار، اجتماع و صنوف خود؛ هر بازاري نه بازاري دقيق، هر بنّا نه، بناي دقيق، نه از حيث تخصص ، از حيث معرفت عرفي، يک زماني حيث بنايي، به حيث تخصص به معني حجم سيمان و حجم آهک مراد است و در آن صورت، خبره در امر ساخت و ساز و عرف تخصصي مي شود و اگر هم نه، در کل برداشت و تعريف او از يک خانه خوب، نماي خوب و بناي خوب مراد است. پس اين مي‌شود عرف، اما عرف دقيق. زماني هم  حيث آن حيث فني مهندسي مي شود؛ اينکه ميلگرد، آجرش و سيمان آن بنا چند باشد، اين کاملا مربوط به متخصص مي‌شود، اما هرچه که هست، ما به آن عرف مي‌گوييم يعني از درون نقل، روايت و آيه بيرون آمده ايم و موضوع را از نقل نگرفته ايم. به عبارت ديگر، براي مثال، چه شرع بود و چه نبود، آب بود و هست.

نکته مهم اينکه، همه سخنان بنده را مي‌توانيد نقد کنيد در واقع من فهم‌هاي خودم را مي‌گويم و منتظر نقد هم هستم. مدل بحث من، شما را نبايد غرق کند که جاي خاصي برويد بلکه تک تک حرف‌هاي من جاي بحث و گفت و گو دارد.

حال در ادامه سخن بايد گفت، اينکه مخترع ما يک زماني غيرمستنبط است، يعني چه؟ يعني به کنکاش‌هاي کارشناسانه در جنس آب يا لغت در مداليل آب کاري نداريم و به اينها نيازي نيست. اين همين ماء روزمره است؛ همين که آب بياور، آب ببر، آب بخور، پس يکدفعه چه مي‌شود که آب مستنبط مي‌شود،؟ يعني اگرچه مخترع شرعي نيست و مثل صلاه و صوم نيست که شريعت آن را بياورد. نبايد هم تصور کرد که همه بشر صوم دارند، اينجا صوم شرعي مدنظر ما است که هويت آن را شارع تعيين کرد. به همين سبب، به او مخترع شرع مي‌گوييم، و گرنه وقتي قرآن به لسان قوم نازل شد، نمي‌تواند واژه اي را به کار ببرد، مگر اينکه براي بشر هم فهم شدني باشد و بدين ترتيب شکل کاربردي داشته است. بيشتر حج و صلات و زکات و وقفش را از قبل داشته است، پس چرا مي‌گوييم شرعي؟در پاسخ بايد گفت يعني خود شارع مي‌گويد که منظور من از صلاه، اين است که «اوله التکبير و آخره التسليم» من به اين، «صلاه» مي‌گويم و با اين کار دارم و به اين علت به آن، مخترع شرعي مي‌گوييم. اماآب، اين طور نبود و شارع براي آن تعريف نداده است. با نگاه اختراع شرعي، اصلا آب را در دين و در روايت نداريم. پس به جاي آن در روايت چه داريم؟ روايت مي‌گويد با آب وضو بگيريد؛ اينکه آب مضاف نباشد، مثل نماز که يازده عنصر واجب و چندين عنصر مستحب و مکروه آن را روايت ها گفته اند: اما در مقوله آب، عناصر آب را نگفته و مثل زکات نگفته است که تعداد گوسفند و شتر چقدر بشود و چه تعداد آن سهم زکات است. فقط در روايت آمده است وقتي مي‌خواهيد وضو بگيريد، بايد آب شما مضاف نباشد؛ اگر مي‌خواهيد غسل کنيد، بايد آب مضاف نباشد. البته بايد دانست اينکه  آب گاهي نزد عرف عام، مستنبط است، يعني چه؟ عرف عام به چه آب مضاف و به چه آب غيرمضاف مي‌گويد؟ پاسخ اينکه پرسش ها اين به تناسب شهر، فرهنگ و زمان تفاوت دارد. براي مثال، برخي از کشورهاي همسايه ما در فقر واقعي هستند، پذيرايي آنها را ببينيد که چيست؟ پذيرايي در يک خانواده فقير ايراني را ببينيد که چيست؟ از اين مثال مي‌خواهم به آب منتقل شوم، در سرزمين پيامبر اکرم(ص)، نمي‌دانم آبي که در آنجا مي‌گفتند مطلق، آيا همان آبي است که ما با وسواس به آن مي­گوييم آب؟ نه، اينها به عرف مربوط است. زماني هم واقعا جنس آب عوض مي‌شود، مثل آب هندوانه که مشخص است، همراه با  خودش مضاف خود را دارد. يا آب سيب و در يک کلمه آبميوه. البته در آبي که آبميوه گل ريخته اند، اين به تناسب زمان و مکان و توانايي و دارايي‌هاي مردم متفاوت مي‌شود. اينجا موضوع غيرمخترع شرعي است، نه غيرمستنبط عرفي. همين که مي‌گوييم آب بياور و آب ببر منظور نيست، بلکه مي‌خواهيم بگوييم آب مضاف را نياور يا آب مضاف را بياور. اينجا وقتي مي‌خواهيم استنباط کنيم و بگوييم به چه چيزي آب مضاف نمي‌گويند و به چه چيزي آب مضاف نمي‌گويند، دو حيث پيدا مي‌کند: حيث کارشناسي دقيق و حيث عرف دقيق. حال عرف دقيق بايد ديد، در اينجا به چه چيزي معنا مي‌شود؟ يعني عرفي که لاابالي در مصرف نيست، لاابالي در بهداشت نيست و لاابالي در خوردن نيست.

يکي از دوستان آزاده روحاني ما که است، مي‌گفت ما با اينکه در دست صدام اسير بوديم، ماست‌هايي براي ما مي‌آوردند که اگر مي خوريم حالمان به هم مي‌خورد و ما نمي‌خورديم، اما آن سرباز عراقي دهانش را باز مي‌کرد و با ولع مي‌خورد. مي‌گفت زيِن، شيکُو، اما ما که اسير بوديم اين ماست را که به ما مي‌دادند، ما نگاه مي‌کرديم، با وجود اسارت و گرسنگي، باز حال مزاجيمان به هم مي‌خورد، اما آن سرباز عراقي خيلي باعلاقه مي‌خورد.

در هر صورت مضاف هم همين طور است با اينکه براي چه کسي مي‌خواهد مضاف باشد. برخي افراد، صرف نظر از بحث شرعي، در خوردن هم لاابالي هستند و رعايت نمي‌کنند. حال اگر اينجا عرف عمومي هم مطرح نباشد، اما دقيق بگويد که آب مضاف نيست. اين عرف، مي تواند عرف شهر کم آب باشد يا عرف شهري که آبش هميشه مضاف به نفت است، باشد. شما در خيلي از شهرهاي منطقه خوزستان يا در خطه شمال، آب‌ها هميشه چرب است و وقتي چاي درست مي‌کنيد، مي بينيد که کيفيت اين آب کجا و آب سد لتيان کجاست؟ اينها خيلي با هم تفاوت دارد. فردي که آن آب را خورده است، وقتي به شمال برود، مي‌گويد اين آب، مضاف است و وقتي به جنوب مي‌رود، مي‌گويد  آب شمال را بهتر است که اين در نگاه عرفي است. حال درجايي شريعت مي‌گويد که منظور دين از آب مضاف، آب مضاف دقّي است. اين نکته را مي توان فهميد. ما يک خون عرفي يک خون عرف تخصصي داريم. خون دقيق، يعني مرکب از گلبول قرمز و سفيد، که اين عرف متخصص کاري ندارد که چون گلبول قرمز 5 تا است و گلبول سفيد 20 تا است و زردآبي شده است، خون نيست. چون از نظر علم پزشکي به آن خون مي‌گويند. شريعت در اين زمينه دو نگاه دارد: يک نوشيدن و شرب و ديگري تلوث به خون. براي نماز و بدن، شريعت در هر دو موضوع با عرف متخصص کاري ندارد. درباره عرف عاميانه دقيق، هم اشاره کردم که دقت هاي دين به تناسب است. يعني گرچه عرفا به آن خون مي گويند، ولي هيچ وقت عرف به خون­آبه، خون نمي‌گويد و با همان، نماز مي‌خوانيد و دست مرطوبتان را به آن مي‌زنيد و به جاي ديگر مي‌زنيد و انتقال نجاست در آن اتفاق نمي‌افتد حال اگر بخوريد، اکل خون در آن اتفاق نمي‌افتد، بلکه شايد از باب خبائث يا ميکروب مشکل داشته باشد، در حالي که پزشک به آن خون مي‌گويد.

پس يا مخترع شرعي است يا غير شرعي وهر يک يا مستنيط است يا غير مستنبط. همچنين،  غير شرعي يا عرف عام است يا عرف خاص و تخصصي.

مشترک مخترع  نقل شرعي و عقل يا تجربه عرفي

 تلاش مي کنم در باب مثال هاي که مي زنم، هم درست ‌فهم کنم و صحيح انتقال دهم . در اينجا  مثالي درباره بحث نفقه، طرح مي کنم. در بحث نفقه، شريعت مي‌گويد که پدر نسبت به فرزند، شوهر نسبت به همسر و همه کساني که واجب النفقه هستند، اين مکلفان به اداي نفقه، دست کم اين سه مورد( خوردن، پوشاک و مسکن) را بايد اداي کنند. البته در بحث درمان اختلاف است. در اينجا شريعت، شاخص را داده است، يعني وجوب اداي سه عنصر را بيان کرده است و از اين حيث، مي شود مخترع شرع ، اما سهم عرف چيست؟ پاسخ مشترک بين شرع و عرف است. براي روشن شدن بايد گفت: در خون اصلا شارع هيچ دخالتي نکرده است؛ در نماز کاملا دخالت کرده است؛ در نفقه نصف، نصف شده است. شرع مي گويد اگر بايد کسي که به او واجب است نفقه را بدهد، خوراک اعم از نوشيدني و خوردني، پوشاک و مسکن را بدهد، حالا مسکن خانواده اي را که دختر در خانه پدرش در زير يک چادر زندگي مي‌کردند، چه کسي بايد تهيه کند؟ يکي از موضوع هايي که گروه فقه اجتماعي مي‌خواهد شروع کند، همين بحث شأن است که يکي از کسترده ترين موضوع هاي اجتماعي است. براي مثال، در بررسي بحث حقوق‌هاي نجومي که مطرح شد، برخي از همين پديده شأن استفاده کردند. اين شأن تا کجا؟ چه کسي؟ پس موضوع بعدي، موضوع مشترک شرعي و عرفي است که شرع، شاخص کلان آن را داده، ولي تطبيق را به عرف داده و اين هم سهم عرف است.

حال اين سوال پيش مي آيد که آيا شاخص شرعي، جزو ماهيت موضوع است يا خير؟ جزء الموضوع، شرط الموضوع، قيد الموضوع، حکمت الموضوع که در همه اينها رويکرد، رويکرد فقهي است. اينکه اشاره کردم شأن را تفکيک کنيم، براي ما مهم نيست که موضوع کجا قوام يافته، بلکه مهم اين است که به عنوان يک کارشناس فرهنگي، به معناي عام علوم اجتماعي، مي‌خواهيم ببينيم عرف از هر موضوع چه برداشتي دارد. چه جزء العله باشد، چه تمام العله باشد، چه شرط باشد، چه قيد باشد. البته اينها برداشت شخصي خودم است شايد کسي بگويد که همه آنها نبايد در استفهام از عرف لحاظ شود. از نظر من هرآنچه در فقه ياد گرفتيم، در انتهاي کار که حکم  مي‌خواهد روي آن بيايد، چه به لحاظ شرط، چه به لحاظ قيد، چه به لحاظ جزء العله چه به لحاظ حکمت بخواهد باشد، فرقي نمي کند که در نام آن فقه چيست؟ ما همه اينها را به عنوان يک سوژه و يک موضوع  مي بينيم و بعد به سطح جامعه مي‌آوريم، سپس از عرف عام يا خاص جامعه مي پرسيم که از آن، چه برداشتي دارد؟( البته در باره اينکه آيا آن برداشت جامعه درست  يا غلط است و چطور بايد به فقيه ارائه بدهيم، در مرحله بعدي بررسي خواهيم کرد) در اين بخش از اسلايد مي‌گويم که آيا شاخص شرعي، جزو ماهيت موضوع است يا شرط آن، يا مانع براي کارشناس علوم اجتماعي، اعم از فيلسوف اجتماعي، فرهنگ شناس و مردم شناس؟ به نظر بنده، نه اينطور نيست. زيرا نقش کارشناس علوم اجتماعي، نقش مفتي نيست، نقش کارشناس تخصصي آن هم مانند پزشک نيست، چون پزشک با خون شناخته شده در علم پزشکي کار دارد و با فهم بشر از خون کاري ندارد. پزشک با ويروسي که در بدن بيمار است کار دارد، حال اگر پزشک بخواهد همزمان با پزشک درماني، روانپزشکي و گفتاردرماني کند، دارو را در کنار ايدئولوژي و بايد و نبايدها و جهان بيني بدهد، و به اصطلاح بخواهد دنيا را درست ببيند و نگاهش را عوض کند، اينها ديگر پزشکي نيست، اينها موضوع کاملا بين رشته اي مي‌شود. بدين ترتيب، از حيث روان شناس يا از حيث فيلسوف، يا از حيث معلم اخلاق و يا از حيث پزشک صحبت مي کند که. حيث پزشکي او با همين اجساد و اجزاي بدن کار دارد، اما کار ما اصلا اين نيست.

زماني که ما در موسسه امام خميني (ره) در حال تحصيل بوديم، مشاور آقاي صادق المهدي، نخست وزير سودان، به ايران آمده بود. او يک شخصيت سياسي و تحصيلکرده در يکي از کشورهاي معروف اروپايي است؛ کسي که درشش سالگي حافظ قرآن بود و دکتراي فلسفه را در همان کشور اروپايي گرفت، يعني يک فرد باديه نشين نبود و از نظر سياسي هم مشاور نخست وزير سودان بود، وقتي به کلاس ما آمد، با دمپايي و بدون جوراب بود، يعني در فرهنگ او اين کار، بي نزاکتي خوانده نمي شود ولي در اسلام مهم است که انسان نزاکت داشته باشد و شأن خود را از نظر زي و لباس و پوشش رعايت کند به هر حال، براي او اين پوشش اصلا بد نبود، اما در برخي از شهرهاي بزرگ ما وقتي يک طلبه جوان و البته نه شخص آيت الله، بدون جوراب به مسجد برود، از روز بعد، او را در مسجد راه نمي‌دهند و مي‌گويند لاابالي است. شهيد ثاني هم در لمعه مي گويد که اقتداء به لاابالي جايز نيست. پس بايد دقت کنيم که شأن ما متفاوت از متخصص است. البته نمي‌خواهم نسبي گرا شوم و بحث من نسبي گرايي نيست و بحث من اصلا نسبيت معرفتي نيست، بلکه شارع از ما مي خواهد ببينيم مردم از فلان موضوع چه تلقي اي دارند و در اين مسئله، عرف را بدانيم. شارع نيز در هويت صلاه به ما مي گويد «لا صلاه الا بفاتحه الکتاب»، «لا صلاه الا بالقبله»، «لا صلاه الا بطهور»، اينجا شارع به عرف واگذار نکرده، ولي در برخي از مسائل، خود شارع، ما را به عرف واگذار کرده است و بدين ترتيب، "ارجاع و مراجعه به عرف" محل ورود جامعه شناسان به مسائل است. وقتي همين امر، موضوع  بررسي براي جامعه شناسان مي‌شود، پس براي آنان مهم نيست که کدام موضوع فقه را به عهده بگيره؛ قيد يا وصف،  بلکه مهم اين است که ما به عنوان کارشناس مي‌خواهيم در خدمت فقيه مفتي باشيم و مفتي بعد از فهم نظر عرف، خودش آن را در جايگاهش  به کار مي گيرد همچنان که پزشک مي‌خواهد به  مرجع تقليد بگويد که کساني که قند خونشان 150است، روزه گرفتن زيان آور است، اما دادن حکم شرعي روزه، بر عهده فقيه است، ما هم مي‌خواهيم بگوييم کساني که" فلان فرهنگ" را دارند، شان را رعايت نکردند و يا موجب آزار و اذيت شدند. براي مثال، در مسئله روزه، آمده است اگرکساني سر سفره افطار انتظار بکشند، کراهت دارد که ديگري به جاي حضور در سر سفره افطاري، نماز اول وقت بخواند،گرچه سقف انتظار در هر جايي يک معنايي دارد. براي نمونه، به اين خاطره توجه کنيد.خدا رحمت کند پدربزرگ مادري ما را، که البته خيلي توفيق نداشتم که با ايشان باشم و او را درک کنم. بچه که بودم، وقتي او به منزل ما تشريف مي‌آورد، ما ديگر مي‌دانستيم که نماز او نيم ساعت است، او يک روستايي بود، اما مي‌دانستيم که نماز مغرب و عشاي او دست کم نيم ساعت است و خودمان را براي اين زمان انتظار مهيا مي‌کرديم پس براي ما سوال برانگيز نبود، اما فلان عضو خانواده و فاميل ما که مي‌خواست نماز بخواند، مي‌دانستيم که در نهايت ده دقيقه طول مي کشد.

 حال که بايد با عرف کار داشته باشيم، بايد چه کنيم؟ پيش از اين گفتم که بايد کار اديب را بکنيم، يعني چه؟ يعني وقتي ببينيد کتاب لسان العرب چگونه معاني لغت را استنباط مي‌کند و دال مرکزي آن را به قول علوم اجتماعي از دل جامعه بيرون مي‌آورد و بعد مي‌گويد که از اين شعر و آن شعر گرفتم  يا از اين متن و آن متن گرفتم. پس وقتي از شعر و از متن معاني را مي‌گيرد، همان تعبير دقيق حضرت علامه جوادي، يعني عرف دقيق است در يک مثال ديگر وقتي از زينت يا از شأن حرف بزنيم، اضعف مأمومين را مي‌ توان مطرح کرد. امام جامعه، اضعف مأمومين از حيث اقتصاد، اضعف مأمومين از حيث امامت در جماعت و اضعف مأمومين از حيث مطلبي است که مي‌خواهد بگويد و رعايت حال مامومين را بکند، اين اصلاح «اضعف» را از چه کسي بگيريم؟ از تنبل‌ها و بي تفاوت‌هاي جامعه، يا نه از افراد حاضر در جامعه؟ چکار بايد بکنيم. چگونه اين تلقي‌ها را استخراج کنيم؟ باز هم مي گويم کار ما مثل پزشک نيست که فيزيک خون را بررسي کنيم؛ کار ما سخت و زمان بر است. در واقع اختلاف بين ما بيشتر است و دعواي ما در فهم موضوع بيشتر است.

دست کم بايد يک استفاده بهينه انقلابي هم داشته باشيم. در ايام بسيج هم که گذشت و بحث پيروزي مقاومت اسلامي را هم داشتيم، ما مي‌گوييم وليّ فقيه، اولويت در تصميم دارد، بايد دانست حالا نقش کارشناس در اين مسئله کجاست؟ براي مثال، وقتي بحث اضعف مأمومين مي‌شود، مي‌خواهيم به امام جامعه کد بدهيم که تلقي مردم از مقاومت چيست؟ تلقي مردم از وحدت چيست؟ تلقي مردم از کمک به لبنان چيست؟ حالا وليّ فقيه قرار است چه کار کند؟  او بايد اضعف مامومين را رعايت کند. حال اينکه کجا و چه تصميمي بگيرد، برمي گردد به ده ها عامل ديگر.

پس بحث ما برسر" موضوع شناسي فقه اجتماعي" است. خلاصه  قرار بر اين است که ما تلقيات جامعه را از موضوع هايي که خودش خلق يا استنباط کرده، يا از شريعت گرفته بفهميم. البته نه اينکه از او پيروي کنيم، بلکه فهم عرف از موضوع را خوب بفهميم. پس سخن و بحث بر سر درست فهميدن خاج است، نه حق يا باطل بودن مفهوم و مفاد فهم ما. ما در واقع با اينها کاري نداريم، ما توصيف گر تلقيات هستيم. به عبارت ديگر، قرار نيست کلام ما محذِّر يا مجوِّز شود. آنجا که بحث تجويز و تحذير است، حيث ما عوض مي‌شود، حيث ما چه مي‌شود؟
 حيث مفتي مي‌شود يا حيث يک مصلح اجتماعي مي شود. اين دو را بايد در هنگام فهم موضوع تفکيک کنيم.

فردي يک نوار ويديويي با محتواي تحليل اوضاع فعلي مديران و نقد و حمله به سران نظام فرستاده بود و برايم خنده آور بود که با خود گفتم اگر دشمنان ما هم مثل اين آدم، احمق باشند، ما ناراحت نيستيم، چرا؟ چون براي سن ما عجيب نيست. ما در اين چهل سال حداقل هر سال اين تحليل‌ها را شنيديم. از آن روزي که حکومت جوانه محض بود تا کنون که يک درخت تنومند شده است. حال حتي منِ محقق اجتماعي، هم به هر علتي به وحشت، نگراني، اضطراب و استرس افتاده ام و اين حالت ها را ناخواسته در تحليل مد نظر وارد خواهم کرد کنم و بر روي نتيجه گيري هم تاثير خواهد داشت. اگر بخواهيم با تحليل محتوا به اين تحقيق، بپردازيم، مي توانيم بگوييم بنابر جامعه‌شناسي معرفت، اين نقد از کجا شکل گرفته و به اينجا رسيده است. اگر مي‌خواهيم با کددهي فراواني داده ها را تحليل کنيم، اشکالي ندارد، اما نبايد با حيث مجوزيت بياييم يا به عنوان يک مصلح وارد شويم، درست مثل پزشکي که فعلا فقط تشخيص مي‌دهد که قند خون شما چند است، پس اينکه بايد قند داشته باشد يا نبايد داشته باشد، يا بايد قند او از بين برود يا نبايد از بين برود، مسائل جدا گانه اي هستند که نبايد اينها را خلط کنيد.

پس در بحث موضوع شناسي فقه اجتماعي، سهم ما، در فهم تلقيات عرف از موضوع ها  است تا اين را به فقيه برسانيم. حال اگر جامعه شناس فقيه هم باشد و مجتهد متجزي است و در يک عرصه هم تجزي پيدا کرده است، وقتي حالا قصد دارد فتوا بدهد، کار بسيار ساده تر است اما باز هم اين عرصه ها بايد از هم تفکيک شود.

- آقاي شريعتمداري

با تشکر از آقاي غفاري فر، دوستان و بزرگواران حاضر در مجلس اگر مطلب و نکته و سئوالي دارند مطرح کنند،تا به استاد فرصتي دوباره براي پاسخگويي ب‌دهيم.

- آقاي يوسف‌زاده

 به نظر مي‌آيد در جايي که بحث مي خواست کاربردي تر شود، زمان اجازه نداد که مثال‌ها ريزتر و انضمامي تر شود. حال براي مثال، اگر بخواهيد بحث شأن را موضوع شناسي کنيد، بايد دانست بحث را چه زماني بايد به يک مجتهد تحويل بدهيم؟ مثلا در موضوع پوشش يا مسکن؟ براي نمونه، شأن فلان قبيله و فلان منطقه در مسکن، يک مسکن 100 متري است ولي در عيار چگونه است؟ يا وقتي در کردستان شأن خانواده، اقامت در مسکن 200 متري است ولي در تهران مسکن 50 متري، نتيجه چه خواهد شد؟

يک سوال ديگر در بحث جمعيت اين است که در يک دوره شعار داده مي‌شد «فرزند کمتر، زندگي بهتر» شعار جذابي بود و مردم ما هم به گونه اي پذيرفتند که امروزه ديگر راه برگشت آن خيلي سخت شده است؛ يک شعار از سوي يک شخصيت سياسي که البته به نظر مي‌آمد خودش را مجتهد هم مي دانست. اين شعار درواقع جامعه ما را دچار پيري جمعيت کرد. وظيفه جامعه شناس اين بود که در آن زمان، روندهاي پنهان و پي آمدهاي پنهان اين شعارها را پيش بيني کند و تذکر بدهد. به نظر من، جامعه شناسان دو دسته بودند. يک عده نتوانستند پيش بيني کنند که به نظر مي‌آيد جامعه شناس نبودند و يک عده اگر پيش بيني کردند و تذکر ندادند، خيانت کردند. حال آيا با توجه به اين موضوع شناسيِ جامعه‌شناسي در بحث جمعيت، ما بعد از بيست سال با  روندي که آغاز شده، دچار پيري جمعيت خواهيم شد که اين زمينه‌هاي سلطه دشمن را بر ما فراهم خواهد کرد. بنابراين، اگر از مثال‌ها اگر استفاده کنيد، شايد کلام، گيراتر و ملموس تر باشد.

در واقع، در بحث شأن چندان توجيح نشديم که بالاخره چه بايد مي‌کرديم؟ آيا بر اساس تعيين سطح درآمد يک خانواده در يک منطقه و در يک عرف مرجع مي‌خواهد فتوا بدهد يا خير؟ يعني مي‌خواهد فتوا بدهد کار يک جامعه شناس در شأن شناسي چه سود و تاثيري خواهد داشت.

- آقاي قنبري

ضمن تشکر از استادان بزرگوار، من با توجه به بُعد مفهوم شناسي واژه‌هاي که  به کار رفت، تصور مي‌کنم نمونه هايي از مخترع شرعي مثل صلاه و صوم، با موضوع هاي طبيعي مثل آب و خون نمي‌توانند قسيم يکديگر باشند. البته ما در جايي همان برداشت‌هاي عرف اشاره شد، داشتيم؛اينکه وظيفه فرهنگ شناس و جامعه شناس است که اين برداشت عرف را نسبت به رفتار يا پديده اي کشف کند و نزد شارع بياورد و در واقع، همان تلقي عام را متخصصانه مي‌خواهد کشف کند، در اين صورت، مي‌توانيم با بيان مخترعات شرعي بگوييم اينها قسيم هستند؛ زيرا هم مخترع شرعي مثل صلاه، صوم و اين موضوع ها و هم آن برداشت‌هاي عرف يا نظر عرف يک چيز عيني و تحقق يافته خارجي نيستند. يعني درباره صلاه مثل آب و يا طبيعت و يا آن مثال‌هايي که زديد، نمي‌توانيد بگوييد که آن صلاه است و اين صوم است، همانگونه آن باورهاي عرف را نمي توانيد مطرح کنيد که قسيم يکديگر هستند. البته اين دو مي‌توانند در جايي قسيم باشند، اما آيا مي توانيم بعضي بحث‌هاي طبيعت را مخترع شرعي بناميم و برخي را غيرشرعي؟ در اين صورت، مي توان پرسيد جايگاه شرع در طبيعت خودش کجاست که شما اينها را مخترعات غيرشرعي نام مي گذاريد. شرع را از کجا به بعد در اين بحث قائل مي‌شويد؟ يعني خود آب هم يک مخلوق شارع نيست، با توجه به همان تعاريفي که شما مقايسه کرديد که کارشناس علوم اجتماعي، به نوعي اديب است. به نظر بنده بعدها روي همين مفاهيم، تعاريف شکل مي‌گيرد و حتي خيلي از علوم و نظريه‌ها که بعدا توليد مي‌شوند، گاهي مي بينيم که بنابر يک خطايي، از همان مفهوم اوليه شکل گرفته است. خود آب و طبيعت هم مخترع شارع است و بنا براين، وقتي اين را غيرشرعي در نظر مي‌گيريد، يک جايي در آينده وقتي اين درخت هم پربار شد، مي‌بينيد که شرع در اينجا ورود نکرده، در حالي که اين هم شارع است، اما يک شارع اوليه است. اگر به صوم هم مثل آب نگاه کنيد، باز هم مي‌بينيد که مثل آب از همان ابتدا بوده و بنابراين، همه اينها مخترع شارع است؛ مگر اينکه در توضيح، بر يک مبنايي براي اين امر تفاوت بگذاريد. براي مثال، احساس مي کنم که مجموعه دارالحديث و مجموعه آقاي ري­شهري، دقت‌هاي بسيار ظريفي بر روي بحث انتخاب مفاهيم دارند که اين تعاريف بعدها شکل مي‌گيرند  و به خصوص، براي اين موضوع ها، بعد ها به طور طبيعي، تعاريف مفهومي، نظريه و ديدگاهي هم بروز مي يابد.

 

- آقاي طالبي

در بحثي که مطرح شده است،به نظر مي رسد کارشناسان بايد در بحث موضوع شناسي هر دو جنبه را بايد داشته باشند؛ اينکه هم در بحث‌هاي حوزوي درس خوانده باشند و هم بحث‌هاي اجتماعي. پس کارشناس اجتماعي است که دروس حوزوي را هم خوانده، وقتي مي‌خواهد موضوع را به دست فقيه برساند، بايد بگويد که براي مثال، اين موضوع اجتماعي است و البته ربطي هم به آن موضوع فقهي دارد به اين شکل که بگويد به صورت عام و خاص مطلق است، من وجه است يا تباين است و وجه آن را هم بايد مشخص کند، يعني از وجه حوزوي خودش نبايد در اين مباحث غفلت کند. بنابراين، درست است که قدم اوليه ما يک قدم کارشناسي است   کارشناس علوم اجتماعي هستيم، ولي قدم بعدي ما اين است که اينها را با همين واژگان فقه و مفاهيم فقهي مان بتوانيم تطبيق و تناسب بين اينها برقرار کنيم و آن به شخص مجتهد که براي مثال، اين موضوع، موضوع اجتماعي است و چنين نسبتي هم دارد، حال حکم آن چه مي‌شود؟

- خانم موذن

بحث من درباره عرف است. اينکه گفته شد عرف بايد شناخته شود، شايد براي نمونه، اگر الآن را  با بيست سال پيش مقايسه کنيم، شناخت عرف خيلي سخت شده است، يعني هم بسيار متعدد شده و هم خيلي متغير است. به‌عبارت‌ديگر، شايد امسال يک چيزي عرف باشد، ولي دو سال ديگر عرف کاملا عوض شود، پس شما با اين تعدد و تغيّر عرف مي‌خواهيد چه‌کار کنيد؟ براي مثال، بسياري از احکام فقهي در بحث پوشش که به عرف واگذار شده است يا مثل بحث زينت، مي‌توان گفت زينتي که در پوشش مطرح شده است، در عرف متدينين تهران، با عرف متدينين قم خيلي متفاوت است. اين تعدد و اين تغيّر عرف را که شايد سال‌به‌سال تغيير مي‌کند، به چه صورت مي‌خواهيد حل کنيد؟

- آقاي شريعتمداري

در جمع‌بندي سؤال‌ها بايد بگويم:

سؤال اول در مورد مشخص‌تر شدن مصاديق بود که جناب آقاي يوسف‌زاده فرمودند. جناب آقاي قنبري هم مطرح کردند که شارع همان کسي است که خودش خالق هم هست، يعني همين موضوع‌هايي که ما گاهي به‌عنوان مصداق از آن نام مي‌بريم، مثل آب يا خون و امثال که شارع، خود آن را به وجود آورده است، منتهي در آن موقع با شأن شارعيت نبوده و شأن خالقيتش مطرح بوده است. بنابراين، جمع بين اين شأن‌هاي مختلف و عرف چيست؟ سؤال سوم را آقاي طالبي فرمودند، که اگر ما به‌عنوان فقيه آشنا به علوم اجتماعي، يا کسي که در هر دو حوزه فعاليت کرده است باشيم، تفاوتي با يک کارشناس علوم اجتماعي به تنهايي ندارد، پس چرا ما هر دو را هم‌زمان پيش برديم؟ جايگاه کسي که در هر دو رشته فعاليت کرده، چيست؟ و سرکار خانم مؤذن هم بحث سياليت عرف را مطرح کردند.

- آقاي غفاري فر

درباره اينکه بحث شأن را مصداقي‌تر مي‌کردم، بايد بگويم در بحث جمعيت‌شناسي درست در سال 1375 من در يکي از مراکز دانشجويي در ماه مبارک رمضان به منبر مي‌رفتم. در جلسه خصوصي، همين نقد را مطرح کردم. من را احضار کردند که شما برخلاف فلان شخصيت(فردي که از دنيا رفته است) حرف زده‌ايد. گفتم بحث علمي است، در آينده مملکت ما خراب مي‌شود، سال 75 بود، در همان سال‌ها که ما تازه وارد بحث جمعيت‌شناسي شده بوديم و مفاهيم را هم به‌خوبي مي‌فهميديم و از سويي هم دغدغه‌هاي ديني داشتيم و کتاب مرحوم آيت‌الله حسيني تهراني به نام رساله‌النکاحيه هم تازه به بازار آمده بود، البته در آن جلسه خصوصي، از خود حضرت امام و آقا هم استدلال مي‌آوردم و مي‌گفتم اگر اين‌ها وجوب قائل باشند بايد در رؤيت نامحرم از باب اضطرار قائل به تجويز شوند. براي تغيير توانمندي جنسيت زن و مرد، چه نامحرم و چه مماثل، اما به فتواي هر دو امام انقلاب و رهبر، باز هم رؤيت محل تناسلي حتي براي کنترل جمعيت حرام است. اتفاقاً آن موقع استدلال هم آوردم که نه از حضرت امام فتوا داريد که از باب اضطرار، رؤيت در اينجا جايز است و نه از حضرت آقا فتوا داريد. آن‌موقع آقايان يک  پيشنهاد را تبديل به قانون ‌کردند، در واقع قرار بود يک توصيه اخلاقي شود که برخي خانواده‌ها تولد را تنظيم کنند، ولي به عبارت ديگر، در آنجا بين تنظيم خانواده و تقطيع نسل، خلط و در نهايت خيانت شد. در بحث دقيق جامعه‌شناسي هم اگر واقعاً جامعه‌شناسان متدين، با جرئت اين بحث را مطرح مي‌کردند که اگر تنظيم خانواده انجام بگيرد خودبه‌خود آن بحران جمعيت از بين مي‌رود که درست هم بود. آن سبک تولد، سبک بحران سازي بود. در يک فاصله 10 ساله خانواده‌ها، جمعيت شش نفره داشتيم. پس در دهه دوم با بحث بيکاري روبرو مي‌شديم، اما اگر ما درست کنترل تولد مي‌کرديم، يعني اول سن ازدواج و سپس اولين تولد را تعريف مي‌کرديم و بين تولد اول و دوم، يک فاصله سني مي‌گذاشتيم، خودبه‌خود اوضاع جمعيتي سامان مي‌گرفت و مکانيزم پيدا مي‌کرد. اولين فرزند دوازده يا چهارده‌ساله بود و چهارمين فرزند، تازه يک‌ساله است.

 هيچ‌گاه يادم نمي‌رود در سال 75 و 76 تا 80 وقتي مراسم احيا در اين مصلاي قم برگزار مي‌شد، 10 نفر جمعيت زير سن بيست سال و دو،سه و يا چهار نفر جمعيت بالاي سي سال داشتيم، چرا؟ چون بحث دقيق صورت نگرفته، يعني يک دوره بحث امنيت را عَلَم کرديم و يک دوره هم گفتيم شيعه مهم است، اما در عرف، اين موضوع را تنقيح نکرديم که منظور ما از امنيت يعني چه؟ امنيت غذايي و سپس امنيت شغلي را مطرح کردند، ولي ديگر به‌خوبي تحليل نکرديم که امنيت شغلي يا امنيت غذايي محصول چندين پارامتر است. بدين ترتيب به‌خوبي تنقيح و بررسي نکرديم و موضوع را به‌خوبي در اختيار فقيه قرار نداديم، بلکه فقط دلهره کثرت جمعيت را مطرح کردند و آقايان هم فتوا دادند، مثل همين بحث واکسن که آيت‌الله تبريزيان مطرح کرد و برخي اظهار تکليف کردند و فتوا دادند. ولي در بحث اينترنت که مراجع داد مي‌زنند و ورود مي‌کنند، بانيان ارتباطات مي‌گويند اين امر به شما ربطي ندارد، با اين‌که مراجع براي فهم تکليف درباره واکسن که يک امر پزشکي است، از 5 مرجع فتوا گرفتند (البته بحث من واقعاً تعريضي نيست و صددرصد آکادميک است) پس چطور از شد همان مرجع تقليدي که به او حمله کرديد که چرا در مورد ربا نظر مي‌دهد يا در مورد فضاي مجازي حرف مي‌زند اجازه پخش واکسن را گرفتيد، ولي درباره اينترنت کاري انجام نداديد؟ حال بايد پرسيد در همين مسئله پزشکي، نقش جامعه‌شناسان کجا است؟ سهم قدرت در موضوع سازي کجاست؟ اينجاست که اگر ما به‌عنوان جامعه‌شناس وارد بحث شويم، سهمي براي تصميم‌هاي قدرت نيست که موضوع‌تراشي کنند.

زماني که ما در مدرسه موقوفي بوديم، فردي آمده بود و حالت اضطرار داشت که نياز به مخلا دارم، رفتار فيزيکي خود را به شکلي نشان داد، بعد که مدير مدرسه به او اجازه داد، گفت مي‌بينيد که چقدر زرنگ است؟ مي‌داند که اينجا وقف است و خلاف شرع است، براي من موضوع درست مي‌کند که من مضطر هستم. حاکميت‌ها هم گاهي موضوع‌تراشي مي‌کنند. اينجاست که ما وقتي به‌عنوان تحليل‌گر اجتماعي اگر درست وارد شويم، بدون شک وظيفه ماست که در اين کار ورود کنيم.

درباره بحث شأن هم، در سؤال خانم مؤذن در بحث حجاب هم مسئله شأن مطرح است. شأن، يک پديده کاملاً گسترده است، خب «ثم ماذا؟» اول اين‌که بحثي را هفته قبل هم در همين موسسه موضوع‌شناسي خدمت استاد آقاجاني بوديم و در آنجا نيز همين بحث مطرح شد. اولين مسئله در بحث شأن، اين است که بين تکليف دائن  به شأن با تکليف صاحب شأن تفاوت هست. بنده به‌عنوان شوهر، دائن به شأن همسرم هستم، يا به‌عنوان پدر دائن به شأن فرزندم هستم، اما آيا بر فرزند من هم واجب است که اين شأن را از من طلب کند؟ يا بر همسر من واجب است که اين شأن را از من طلب کند؟ يعني بر آن‌ها واجب است که از اين شأن بهره‌برداري کنند؟ اين بحث، بسيار طولاني و ادامه‌دار است. پس حتي همين نکته هم جاي بحث دارد. بله، مديران شأن دارند، حال کلام اميرالمؤمنين براي مدير اسلامي کجا مطرح مي‌شود؟ جامعه بايد براي مدير حرمت قائل شود، ولي آيا مدير هم به جامعه بايد حرمت قائل شود؟  

در خصوص تذکر حاج‌آقاي قنبري، بايد بگويم، من ناظر به کتاب، حرف مي‌زدم، همان تعبيري که حضرت علامه مصباح و علامه جوادي بارها مي‌گويند که شرع، مرکب از محصول عقل و نقل است. من هم اين نکته را در برخي جاها مدنظر داشتم و به کار بردم. مخترع نقلي، تعبير کاملاً درست است، يعني به جاي کلمه مخترع شرع، مخترع نقل درست است، چون شريعتي که ما به آن دل بسته ايم، محصول تجربه عقلايي است که شارع تاييد مي‌کند. برهان‌هاي عقلي و مداليل نقلي پس اين‌ها شريعت است و کل اينها شريعت مي‌شود، يعني فقط آيه شريعت يا فقط روايت شريعت نداريم، بلکه همه اين‌ها با هم جمع شوند و شرع مقدس ظهور مي‌کند. البته اينجا منظور ما بين نقلي و غيرنقلي بود.

مطلب ديگري که جناب حاج آقاي طالبي اشاره کردند، درباره شأن فقهي بود، تيتر بحثي را هم که بنده نوشتم، «تفکيک شأن کارشناس فقهي و شأن کارشناس اجتماعي» بود. نظر بنده اين بود که به اين مورد بايد توجه داشت و از اين رو، اتفاقا نقطه امتياز يک پزشک خوب و يا يک روان‌شناس خوب اين است که در مباحث و موضوع‌ها از فقه هم بداند و درواقع، امتياز ما همين است. البته هنوز در ابتداي راه هستيم، يعني بايد بر اثر توليدات ما نسل‌هاي بعد به گونه‌اي تربيت شوند که هم به آساني با فقه بيشتر آشنا باشند و هم به آساني با اجتماعِ مرتبط آشنا شوند و بدون شک، اين دو بايد در کنار هم باشند.

درباره مثالي هم که خانم مؤذن بيان کرد و ايشان از محققان و فضلا در حوزه جامعه‌شناسي هم هستند، در همين مثال شأن اشاره کردم که حجاب از آن مصاديق و عرفي و نقلي است. حال اينکه نقلي و عرفي است، يعني چه؟ در اينجا نقل، چهار شاخص داده است که مي‌گويد بايد به دقت رعايت شود. براي مثال در بحث حجاب، شريعت چهار شاخص داده که تاکيد به رعايت بي‌چون و چراي آنها دارد. خب در اين مسأله از چه چيزي نمي‌گذرد؟ شرع مي‌گويد عريان‌گري ممنوع، از هر قوم و قبيله و نژاد و هر صنف و طبقه اي که هستيد، عريان گري ممنوع است، فقط وجه و کفين محل اختلاف است که آيا در آنجا هم پوشش واجب است يا خير، ولي براي بقيه قسمت‌ها همگي پوشش نياز است. عريان گري به سبک نازک بودن لباس هم ممنوع است. پس براي اين حکم ديگر تهراني و شهرستاني بودن تفاوتي ندارد. در مرحله بعد، نشان دادن برجستگي هم ممنوع است و اين حکم هم باز به شهر و روستا کاري ندارد. در واقع، نکته عرفي زينت است و دقيقا همين مسأله محل تفاوت مي‌شود. حتي يکي از بحث‌هايي که در جايي پيش آمد و مسئولان و نيروها تصميم‌گيران درباره آن مصاحبه‌هاي مفصل و طولاني کردند، اين بود که گفتند: فريب برخي از مديران را نمي‌پذيريم که مي‌گويند اين يک مقوله کشدار است و نمي‌توانيم انتظارهاي شرع را تبديل به قانون کنيم. مگر اين چه مقوله کشداري است؟ اينکه با شلوار کوتاه در تهران بيرون بيايند، کشدار است؟ کدام فقيه پوشش با شلوار کوتاه را اجازه مي‌دهد؟ مي‌گويند برخي از مصداق‌هاي «إذا انتهين لاينتهين» اشکالي ندارد، ما هم مي‌گوييم لازمه اين مقوله دقيقا مشخص است و مراد شارع اين است که اين‌ها افراد لاابالي و بي‌شخصيت و بي‌حرمت هستند. پس اين را هم بگوييم که ما با زنان پاپتي کاري نداريم. در واقع، حال آيا شريعت نام اين‌ها را پاپتي گذاشته و براي آنها نام تعيين کرده است. يا در مورد کسي که سن او بالا است، پس دقيقا ثابت است، سن بالا، پاپتي با سقف سه گانه. از اين مرحله که بگذريم، براي مثال پوشيدن مشکي هم جاي بحث است. من اين مسئله را بارها در مصاحبه‌ها و تدريس‌هايم مطرح کرده‌ام، رنگ مشکي که ايراني‌ها در پوشش خود آن را هماهنگ مي‌کنند و قشنگ مي‌شود و در يکي از شهرهاي معروف ايران مي‌گويند که روز عاشورا برويد در آن شهر تا شاهد دو مشکي‌پوش باشيد. اين مشکي‌پوش کجا و آن مشکي‌پوش کجا؟ او براي نشان دادن زينت آمده است و اين يکي براي امام حسين(ع) آمده و شهر آن هم مشهور است. رنگ مشکي در ايران خيلي به چشم مي‌آيد، اما براي يک افغاني اصيل چه رنگي به چشم مي‌آيد؟ سبز لجني و قرمز لجني. البته در نسل‌هاي جديد کمتر اين را مي‌بينم ولي ما 30 سال است که در قم هستيم و عروسي‌هاي اولين مهاجران عزيز افغاني‌ را که مي‌ديديم وقتي هنوز به فرهنگ ايراني ما عادت نکرده بودند، عروس‌هايشان چه مي‌پوشيدند؟ سبز لجني و قرمز. پس اينجا انتخاب رنگ کاملا عرفي است. بله براي تهراني و شهرستاني رنگ‌ها کاملا متفاوت است. ممکن است براي منِ بچه تهراني، هيچ‌گاه آن لباس زنگوله و منگوله‌دار و تاج بسته و چهل چين يک خانم عشايري اصلا جالب به نظر نرسد، اما براي يک جوان عشايري از دور به چشم آيد. پس اين را چه کسي تعيين مي‌کند؟ اتفاقا نکته در همين‌جاست و جامعه‌شناسي براي همين آمده است. استاد بزرگوار آقاي دکتر افروغ، که براي نظام و همچنين اين علم به عنوان انسان مسلمان، زحمت بسيار کشيده است، مي‌گفت ما به کميسيون فرهنگي آمده بوديم تا وحدت رويه را در برخي از امور مشخص کنيم. آقا هم فرموده بود غلط است و در کار مردم دخالت نکنيد؛ فرهنگ را به ابتذال و مردگي نکشانيد، بلکه فرهنگ و زيبايي و هنر مربوط به ذوق انسان‌هاست، شما ببينيد شريعت چه چيزي را ممنوع کرده است؟ شريعت اين 3 را ممنوع کرده است و اين سه مورد را همه بايد رعايت کنند؛ شرق و غرب و کرد و بلوچ. مرحله چهارم پاپتي است و مرحله پنجم «لايرجون نکاحا»، يعني کساني که رجاء جنسيتي ندارند، اين پنجمين مورد است.

در مرحله بعدي اين سؤال مطرح مي‌شود که در اين صورت، گشت ارشاد در قم بايد با چه کسي برخورد کند و گشت ارشاد تهران بايد با چه کسي برخورد کند؟ بدون شک پاسخ متفاوت است. گشت ارشاد قم بايد به يک خانمي که با پيراهن کوتاه بيرون مي‌آيد، حداقل به او تذکر دهد، اما در تهران چطور؟ آنجا هم همين‌طور است؟خير. چرا؟ چون قبل از اينکه در تهران به سمت مسلمان برويد، بيش از چند هزار نامسلمان از صد کشور جهان در آنجا زندگي مي‌کنند و فرهنگي‌هاي متفاوت دارند و اينجاست که پاي ما به عنوان کارشناس به ميان مي‌آيد و اتفاقا چون ما ورود پيدا نمي‌کنيم، باز همان صاحبان ثروت، قدرت و رسانه تصميم مي‌گيرند که چه موضوع‌هايي را مهم کنند. آنها کمربند بستن در خودرو را به قيمت نفرت از جمهوري اسلامي جا انداختند، تجاوز سرعت 5 کيلومتربرساعت از حد مجاز در جاده اتوبان خلوت قم- تهران را به قيمت نفرت از جمهوري اسلامي جا انداختند، اما بدپوششي به فتواي همه فقهاي تاريخ شيعه را حاضر نيستند کنترل کنند. چرا؟ چون در آن اهداف ديگري دارند و به دنبال آراي همين افراد مبتذل هستند. چون ما کارشناسان نيامديم به صورت دقيق با اين‌ها محاجه علمي کنيم. برادر، ما هم متوجه مي‌شويم. شما مي‌گوييد بايد فيکس کنيد، خب اين‌ها فيکس است ديگر، اين پنج عنصر فيکس است، پس آنها را به مجلس ببر. ما با اين پنج پديده برخورد مي‌کنيم. شما مي‌گوييد ما با انگيزه در رانندگي کاري نداريم، ما با رفتار کار داريم، خب در پوشش هم همين‌طور است. چطور در مسئله پوشش مي‌گوييد دل انسان پاک باشد، ولي در رانندگي با دل پاک کاري نداريد؟ و به استاد دانشگاه مي‌گوييد تو آشنا نيستي و نمي‌فهمي. آيا سرعت 5 کيلومتر داشتن نفهمي است؟! از ما قمي‌ها در اين جمع در اتوبان قم- تهران چند نفر با پنج کيلومتر اضافه جريمه شديم؟ اما به يک خانم پاپتي مي‌گويند مگر او نمي‌فهمد؟ اينجا سهم قدرت در تعيين موضوع مشخص است و متاسفانه چون علم وارد نمي‌شود، قدرت وارد مي‌شود و جالب‌تر اينکه قدرتمندان سکولار در مقابل نظام ديني مدعي مي‌شوند و نظام را به زورسالاري متهم مي‌کنند. همه مي‌دانيم که ط رفداران سکولار، خودشان به شديدترين وجه، استکبار و زورسالاري و زرسالاري دارند و اقليت محض را بر اکثريت مطلق، متحکم مي‌کنند، چرا؟ چون بنابر همين تعبير دقيقي که استاد يوسف‌زاده فرمودند که يا خيانت کرديم يا جهالت است، بايد به صورت محکم ورود پيدا کنيم، پس در حال حاضر نمي‌توان گفت در قم به تعداد لازم دوستان جامعه‌شناس نداريم.

اين را هم بگويم که متاسفانه دوستان جديد ما به جاي اينکه بيايند به دنبال اين دغدغه‌ها بگردند، به دنبال اين هستند که ميشل فوکو چه گفته است، يا ادبيات را حفظ کنند و در همان زمينه جلسه ها، سايت‌ها و انجمن و حلقه‌ها بگذارند و با اين الفاظ، بازي کنند و البته اين‌ها وسيله است. براي مثال ما رفتيم کار با تانک را ياد بگيريم که صدام را از کشور بيرون کنيم، تانک را ياد نگرفتيم که در آن غرق شويم. خدا حضرت علامه مصباح را حفظ کند، ما 20 سال پيش براي تعيين و تکليف درباره مسئله‌اي خدمت ايشان رفته بوديم، گفتند: آقا اين تازه ابتداي راه است. ما مي‌خواهيم اين‌ها را ياد بگيريم که از دينمان دفاع کنيم و مسير را اشتباه نرويم. حال مي‌بينم اين همه پديده که ما داريم، دوستان اين پديده‌ها را رها مي‌کنند و تازه مي‌خواهند اين پديده‌ها را سريع با بدترين تئوري‌ها تحليل کنند، و در واقع، اصلا خودمان درست فهم نمي‌کنيم. براي مثال، در بحث عاشورا، اربعين را ديديد در شبکه‌هاي اجتماعي، دانش اجتماعي چطور تحليل کردند؟ در همين قم سه يا چهار شبکه داريم، آيا ديديد در برخي از مقاله‌ها چه اتفاقي افتاده است؟ گويا اين‌ها جامعه‌شناسي هم بلد نيستند يا علم مديريت را هم بلد نيستند و اين بحران ما است.

- آقاي بياتي

البته بنده به طور کامل متوجه نشدم آيا در آخر شما پذيرفتيد که اين تنوع نظر و تنوع عرف بايد باشد، يا نه در نهايت بعد از همه اين بررسي‌ها شما قائل به فيکس کردن قانون مي‌شويد و به قدرت و به حاکميت پيشنهاد مي‌کنيد که يک قانون را اجرا کند؟ اگر پاسخ، اولين مورد باشد، اين حرف‌هايي که زديد چه مي‌شود؟

- آقاي غفاري فر

اگر پاسخ، مورد دوم باشد، دين چه مي‌شود؟

- آقاي بياتي

اگر ما بخواهيم به روش دوم عمل کنيم، نمونه آن در دنيا هست، براي مثال در کجا اين کار را انجام مي‌دهند و چه زماني مي‌توان يک قانون را اين‌قدر نسبي دنبال کرد و به اجراي آن، مردم را پاي‌بند کرد.

- آقاي غفاري فر

من اول مسئله رانندگي و بعد مسئله حجاب را بررسي مي‌کنم.

در همين شهر تهران، با تمام فيکس‌بازي‌هايي که در قواعد رانندگي هست، خود راننده‌ها به يک تفاهم عرفي رسيدند که وقتي اين کوچه راهي براي عبور ندارد، يکي از راننده‌ها که مي‌خواهد تا سرکوچه برود و برگردد کلي وقت مي‌گيرد، پس خودشان را به آرامي کنار کوچه مي‌کشند و به او اجازه مي‌دهند که برود، اما در اتوبان هيچ‌کس کنار نمي‌آيد. مي‌دانيد چه مي‌خواهم بگويم؟ بحث حجاب هم همين‌طور است که بخش داريم و بخش را در همان ابتدا تقسيم کرديم. براي مثال، وقتي مي‌گوييم يک بخش فيکس داريم، بخش عريان‌گري، فيکس است و در اينجا ديگر گام چهارم را هم برداشتيد. چهارمين مسئله، فرد لاابالي است، که اين را هم بايد در صداوسيما و رسانه‌ها بايد مطرح کنيم، ولي برخي مي‌گويند اين را هم نگوييد و توهين نکنيد؛ زيرا اگر اين را بگوييم، آن وقت مي‌فهمند که خيلي از اين افراد برمي‌گردند، چرا؟ چون خيلي از اين‌ها به سوءبيان برخي از معمم‌ها فکر مي‌کنند که دين، همين است. پس در اين صورت بحث نسبيت در معرفت اتفاق نخواهد افتاد. در کشور صدها شهر داريم و حتما لازم نيست صد مدل باشد. خودبه‌خود پليس شهر هم مي‌داند چطور برخورد کند، براي مثال پليس شهر همدان، با پليس شهر تهران هر کدام خودشان مي‌دانند چه‌کار کنند. بنابراين در همين مقوله رانندگي نيز همين اتفاق مي‌افتد، اينکه مدام اين را مثال مي‌زنم، به اين علت است که موضوع‌ها به هم نزديک هستند، يعني ما بايد پليسمان را هم تربيت کنيم که اينجا تهران است، اينجا قم نيست و شهرها رابا هم اشتباه نگير. پليس که به قم آورديم، به او بايد بگوييم که اينجا قم است و با تهران اشتباه نگير. پس ما نگاه سيستمي به مسئله داريم و اول اينکه پنج مرحله فيکس داريم، ولي هر 5 مرحله فيکس، همه داراي برخورد نيست، بلکه در مرحله چهارم،  هيچ برخوردي نداريم و فقط بيان داريم، يعني فشار هنجاري و اجتماعي مي‌آوريم. وقتي به کسي مي‌گوييم حواست جمع باشد، تو ديگر از ما نيستي، تو پاپتي هستي، تو بي‌فرهنگ و بدفرهنگ هستي، او اگر سماجت کرد، خودبه‌خود اقدامات بعدي را هم انجام مي‌دهد و دفعه بعد شايد خودش را به مرز تهتک ببرد و تنبيهات اجتماعي به سراغ او برود. زماني هم مي‌گويد که عيبي ندارد به من بگوييد پاپتي، به سن من تا حدي اسم پاپتي مي‌خورد. مثلا پيرزناني داشتيم که وقتي موهايشان کمي بيرون بود، اگر مي‌گفتيم حاج خانم چرا موهايتان بيرون است؟ مي‌گفتند: اين مقدارش، نذر حضرت ابوالفضل(ع) است. يعني خودش را به عنوان يک فرد پاپتي عرفي معرفي مي‌کرد و افتخار نمي‌کرد که اين کلاس است. بدبختي اين است که بدفرهنگي را به عنوان کلاس و افتخار معرفي مي‌کنيم. براي مثال همين عکسي که در شبکه‌هاي اجتماعي با يکي از اين آقازاده‌ها آمده است، ديدم يکي از دوستان رفته اين سخنراني آقا را آورده است که چرا به چهار تار موي برخي از خانم‌ها حساس شده ايد؟ گفتم روز قيامت معلوم مي‌شود که تو چرا اين حرف آقا را گذاشتي! کسي با اين سه خواهر ورزشکار کاري ندارد به هر حال چند نفري که در يک ورزش هم مطرح شده و حالا آمده‌اند و چهار تار موي آن‌ها هم بيرون آمده است، کسي با اين خواهران ورزشکارکاري ندارد و اين‌ها ملاک ما نيست که شما بخواهيد سخنراني آقا را بر سر ما بزنيد و فکر کنيد که ما متوجه نشديم آقا چه گفت. ما خودمان مروج اين بحث هستيم. امشب ديديد که چطور حرف زدم؟ پس معلوم است که خودمان مروج همين بحث تقسيم هستيم و در اين‌گونه مواقع است که نه تنها به آن‌ها اجازه مي‌دهند هر کاري بکنند، بلکه به ما هم اجازه نقد نمي‌دهند. براي نمونه وقتي فيلم مارمولک را ساختند، من در آن زمان در دانشگاه تدريس مي‌کردم، مي‌گفتم ما ظرفيت داريم که اين فيلم پخش شود، اما اجازه دهيد که ما هم نقد کنيم. اين‌ها مي‌گفتند شما نقد هم نکنيد خب اين يعني چه؟ تو توهين کني و من نقد هم نکنم؟ اين چه تحکم و تحجر و استکباري است؟

امروزه در بحث پديده حجاب، مشکل ما اين نيست که بخواهيم بگوييم نظام برخورد فيزيکي بکند، نه ما اصلا به دنبال زدن نيستيم، بلکه مي‌گوييم ديگر با يک عده که پاپتي و بي‌فرهنگ شدند،هيچ کاري نداريم، ولي در تلويزيون و در رسانه ملي و در سر چهارراه‌ها که به عنوان پاپتي‌ها به خيابان مي‌آيند، چه‌کار کنيم؟ وقتي صورت فرد را شطرنجي مي‌کنيم و مي‌گوييم اين‌ها بدفرهنگ هستند، اين‌ها از نظر فرهنگي عقب‌افتاده فرهنگي هستند، اين نوعي تحقير کردن مي‌شود. و البته ما کاري به دختر فلان شخص و فلان دختر نداريم، پس ما هرگز به دنبال اين طرف يا آن طرف نيستيم، بلکه ما رعايت مي‌کنيم، يعني هم آن بخش را فيکس مي‌کنيم، و هم اين بخش را آزاد مي‌گذاريم. شريعت هم همين را مي‌گويد.

من هم مثل شما در بحث حجاب بيست سال است که حساس هستم و به دنبال اين هستم که بحث را بيشتر بفهمم. پانزده سال پيش همسران ما هم به راحتي ابرو برنمي‌داشتند و بيرون نمي‌رفتند. وقتي همه نمي‌گرفتند، اگر يک بار مي‌گرفتند، به چشم مي‌آمد، ولي الان بچه پانزده ساله ابرو برمي‌دارد، ديگر جذبه خودش را از دست داده است و از اين‌رو وقتي مي‌خواهم نصيحت اخلاقي کنم، مي‌گويم بايد خودکشي کنيد تا شوهرتان را راضي کنيد. مادران ما وقتي ماهي يک بار ابرو برمي‌داشتند، پدر ما غش مي‌کرد، ولي شما بايد چندين قلم آرايش و زينت بکنيد تا آيا شوهرتان بپسندد يا نپسندد. پس ببينيد زينت هم همين است، زماني ابرو برداشتن خانم هم از زينت بيرون مي‌آيد.

درباره مو بلند کردن روحانيت هم بايد بگويم، يکي از علماي بزرگ اخلاقي تهران، ببينيد چطور مو بلند کردن را مي‌ديد؟ ما در تهران، شش يا هفت ماهي طلبه بوديم، (در حوزه‌هاي قديم رسم اين بود که کسي که سيوطي مي‌خواند، صرف مير هم درس مي‌داد) و اين بزرگوار استاد ما بود، ايشان وقتي داشت ما را نصيحت مي‌کرد که موي سرتان را کوتاه کنيد، چه زماني؟ بعد از انقلاب، نه در سال 42 مطلب مربوط به سال 62 است، و استاد ما شاهد مي‌آورد که چقدر حرف جدي است. گفت آيت الله فلاني به حرم مطهر حضرت معصومه(س) رفت، شيخي را ديد که موي او بلند است، به او گفت چرا موي تو بلند است؟ شيخ گفت مگر حرام است؟ آن عالم بزرگوار به او گفت: پس لباس‌هاي رويي‌ات را دربياور، آن هم که حرام نيست و بر مرد واجب نيست. ببينيد مو بلند کردن يک روحاني مساوي بود با درآوردن لباسش، اما الان چگونه است؟ اين بررسي، يعني تقبيح در زمان هاي مختلف. اينجا يک بحث جدي در جامعه‌شناسي مطرح است و آن اينکه در دوران گذار، حکم مکلفين چيست؟ در سال 70 بحث دوران گذار را فردي به‌شدت چپ‌گرا مطرح کرد. در دوران گذار کساني که مضطر هستند، مجاز هستند و کساني که لاابالي هستند، حداقل به حکم لاابالي‌گري تقبيح مي‌شوند. حال اين‌توضيح يعني چه؟ براي مثال درباره موتورسواري آخوند، استاد بزرگوار حاج آقاي قرائتي، گفتند: وقتي قم توسعه يافت و مردم در محله‌هاي دور شهر و نيروگاه ساکن شدند، طلبه هم ديگر پول نداشت که کرايه تاکسي بدهد. فرمودند: من و جناب استاد علامه شهيد عارف حسيني دو تا موتور گرفتيم،(هر دو طلبه مدرسه حجتيه بودند) آمديم مسير ميدان شهدا تا حرم و بالعکس را چندين بار رفتيم و آمديم تا مردم ببينند که آخوند هم موتور سوار مي‌شود. پس اين‌ها آغازگر يک اضطرار هستند.

دوزيست شدن لباس طلبه‌ها هم مسئله اي است؛ براي مثال هنگام موتورسواري،طلبه ها نمي‌توانند کلاه ايمني بر سرشان بگذارند بدين ترتيب خطر تصادف برخي از راننده‌هاي لاابالي وجود دارد، پس به اضطرار عبا و عمامه را درمي آورند، آن کسي که مضطر است، ممکن است جامعه او را پس بزند، اما او فعلا تکليفي ندارد و نزد خدا معذور است. اين تعدد تعذر وقتي متکثر شد، کم کم به شرط اينکه جزو فيکس‌هاي شرعي نباشد، پذيرفته است؛ چون اگر فيکس شرعي باشد، بايد جامعه را کم کم برگردانيم. آقا به اين مورد در حکم دوم شوراي مصلحت اشاره کرد و گفت خيلي از احکام را بر حسب اضطرار گذاشتيم، پس برويد و دوباره مطالعه کنيد که آيا هنوز اضطرار باقي است؟ آيا نمي‌توانيم اضطرار را برگردانيم؟ آيا نمي‌توانيم زمينه را معکوس کنيم؟ يعني قرار نيست هواي نفس بر ما غلبه کند و شل و ول کار کنيم. نه، آن هم در جاي خود صورت مي‌گيرد. يعني اگر کم کم به قدري جامعه باکلاس شد و امکانات زياد شد که اصلا موتور معنايي نداشت، حالا باز هم طلاب اين کار را بکنند؟ اتفاقا پاي جامعه‌شناس اينجا وسط مي‌آيد و مي‌گويد: آقاي شيخ! اگر براي راحتي لباس را درمي‌آوريد، درآوريد ولي ديگر مردم بين شما و کارگر تفاوتي قائل نمي‌شوند. انگار سر کار مي‌آييد و لباس کارگري مي‌پوشيد و ديگر عمامه پيامبري نيست. اين همان کلاهي است که بنّا بر سرش مي‌گذارد يا اين همان چفيه اي است که نانوا بر سرش مي‌گذارد. اينجاست که جامعه شناس بايد به او بگويد که مي‌دانيد پيامد اجتماعي رفتار تو چيست؟ دقيقا اينجا بايد به او بگويد و برگرداند.

پس در بحث دوران گذار، کساني که مضطر هستند، در حين اضطرار مکلف نيستند. سوال ديگر اينکه آيا مرحله اضطرار برگشت پذير است؟ اينجا وظيفه حکومت و نظام است که پاسخ دهند. حال که تحليل کرديم و هنوز ادامه دارد، به نتيجه رسيديم که اگر تا حدي شايع شد و از فيکس‌ها هم نبود، مرحله اضطرار بر مي گردد. اينکه مو داشته باشيم يا نداشته باشيم، جزو فيکس ها نيست، بلکه آن چيزي که در شريعت، تازه در حد استحباب تاکيد شده، استحصال در حد يک قبضه است. به نظر علماي تقليد آن چيزي که حرام است، بحث تيغ زدن است حال آيا حتما همه بايد ريش را بلند کنند و موي سرشان بلند باشد؟ خير؛ زيرا يعني آن چيزي که فيکس شريعت نيست، تغيير آن هيچ اشکالي ندارد. در هيچ جاي شريعت نيامده که اين عبا روي دوش ما باشد؛ در هيچ جاي شريعت هم نيامده که اين مدل عمامه بر سر ما باشد؛ در هيچ جاي شريعت هم نيامده که اين قبا به تن ما باشد. اگر روزي به اضطرار از اين لباس تغيير کرديم، اما صنف ما تشخص خودش را حفظ کرد، يعني شما هزار سال است که مي‌گوييد گرچه در پانصد سال پيش اين لباس‌ها بر تن علماي اعلام نبود، ولي صنف خودش را حفظ کرد، ما اگر به اضطرار به لباس ديگري برويم که صنفمان را حفظ کنيم، اشکالي ندارد، اما اگر صنف ما بخواهد از دست برود، اينجا چه پيش مي‌آيد؟ اينجا اهميت حفظ مفسر دين پيش مي‌آيد،

«اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم»

















2012-2004 @ حقوق مطالب، تصاوير و طرح قالب براي سايت انجمن مطالعات اجتماعي حوزه علميه قم محفوظ است